![]() |
![]() |
|
|
سوفیا نگاهی به شوهرش انداخت که بی حال روی تخت افتاده بود. از میز کنار تختخواب چند دستمال از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشید و ماده ماسیده روی رانهای پایش را پاک کرد و از روی تخت بلند شد. کمی از ماده روی انگشتش بود که آنرا به دماغش نزدیک کرد و بو کشید. بوی وایتکس مغزش را پر کرد. احساس کرد شیره معده اش بالا می آید، سریع خودش را به دستشویی رساند و عق زد ولی چیزی بالا نیاورد. آرام روی توالت فرنگی نشست و به چند دقیقه پیش فکر کرد. چند دقیقه ای که شوهرش زمزمه های عاشقانه ای را در گوشش گفته بود و او سرمست شده بود اما به محض خالی شدن شدن شوهرش، انگار تمام آن حرفها تمام شده بود و اکنون شوهرش بدون پاک کردن او خوابیده بود. از این حیوان صفتی شوهرش بدش آمد. حس می کرد که با او مثل یک حیوان مانده در زیر باران رفتار شده است. از همین سگ هایی که در پارک مرکزی تعداد زیادی شان را می توانستی ببینی که مردم برای خنده به آنها غذا می دادند و زمانیکه سگ بی نوا برای خوردن غذا آماده می شد با فندک دمش را آتش می زدند و سگ جیغ های دردناکی می کشید. از روی توالت فرنگی بلند شد و شیر آب را باز کرد تا آب کمی گرم شود. بعد حوله صورت خشک کنی شوهرش را زیر شیر آب گرفت تا با آن ماده ای که اکنون به لزجی و چسبندگی می زد را از روی پاهایش پاک کند. شاید احساس میکرد که با آلوده کردن حوله صورت خشک کنی شوهرش می تواند انتقام برخورد حیوانی او را بگیرد. چند دقیقه ای که در توالت بود، شوهرش از اتاق صدایش کرد. سوفیا شیر آب را بست و حوله شوهرش را دوباره مرتب سر جایش گذاشت و به اتاق بازگشت. شوهرش دستش را به معنی آمدن او در آغوشش باز کرد و سوفیا خود را در بغل او انداخت. شوهرش او را محکم بغل کرد و گونه ها و چشم های او را بوسید و سپس دستش را بین موهای او کرد و با انگشتش موهای او را نوازش داد. هنگامیکه نفس های گرم شوهرش را نزدیک گوشش حس کرد شنید که شوهرش از او بابت استراحت کوتاهش معذرت خواهی می کند و دوباره او را عشق اول و آخرش می خواند. قبل از تمام شدن جملات شوهرش، سوفیا خود را از بغل او در آورد و به دستشویی رفت تا حوله صورت خشک کنی شوهرش را به درون سبد رخت های کثیف بیاندازد و حوله ای تمیز را در جای حوله کثیف شده او بگذارد. اکنون حس می کرد که شوهرش را بیشتر از هر کس دیگری در این دنیا دوست دارد و می خواهد تا ابد کنار او و در بغل او باشد. سوفیا به اتاق برگشت و خودش را در بغل شوهرش که هاج و واج مانده بود انداخت و لب هایش را روی لب های او گذاشت. همین. |
|
+ ترشح شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 3:15 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|