تبليغاتX
ترشحات مغزی من

دستمال را نگاهی کرد . لکه های خون به خوبی رویش دیده می شد . این دو سال آخر ، سرفه بدجوری یقه اش را گرفته بود . نفس اش به سختی بالا می آمد و شب ها نمی تونست بخوابه . کافی بود کمی تحرک به خرج بده تا رنگش سیاه بشه و نفسش بند بیاد . دو تا بچه از جلوش دویدند . بهشان خندید ، یکی از بچه ها بغض کرد و ترسید . دستی به ریشش کشید . شاید دلیل ترس بچه همین بود . چند جوان آنطرفتر روی نیمکت نشسته بودند و بلند می خندیدند . بلند شد و پیش جوانها رفت . جوانها با دیدنش خود را جمع و جور کردند .

-         یه زحمت برام می کشید ؟

از داخل جیبش دو تا هزار تومانی در آورد و به سمت جوانها گرفت .

-         برام یه اسپری آسم می تونید بگیرید ؟

یکی از جوانها بلند شد و پول را گرفت .

-         چاکرتم هستیم ... چیز دیگه نمی خوای ؟

-         لطف می کنی .

جوانی که پول را گرفته بود ، چند قدمی دور شد و اشاره ای به بقیه دوستهایش کرد . جوانها از روی نیمکت بلند شدند و وقتی به اندازه کافی فاصله گرفتند ، انگشت های شست شان را برای مرد نمایان کردند و بلند خندیدند . مرد نگاهشان می کرد و سرفه های پیاپی اشک را به چشمهایش آورد . صدای آنها را به سختی می شنید .

-         حاجی به گوز گوز افتادی

-         سید نچایی ؟

-         حاجی سیفون رو بکش

-         ...

روی زانوانش نشست تا نفسش جا بیاید . اثری از جوانها نبود . وقتی بهتر شد ، بلند شد و آهسته به سمت خروجی پارک رفت . یکربعی طول کشید تا یک تاکسی جلوی پاش ترمز کرد . سوار شد . راننده بی حوصله بود و دائم زیر لب غر می زد . یک چراغ اونورتر مسافر دیگری را سوار کرد و پشت چراغ وایساد . راننده گفت :

-         دیدی ؟

مرد سری به علامت ندانستن تکان داد .

-         از رو هفتاد پرید رو هشت !

مرد خنده اش گرفت . راننده دوباره زیر لب غر غر کرد . چد صد متر جلوتر ماشین ها توی هم گره خورده بودند . راننده بیشتر غر غر کرد و پیچ رادیو رو چرخاند . صدای موسیقی بلند شد . راننده گفت :

-         آهنگ رادیو هستشا ... فکر نکنی من از اینا گوش می دم

مرد سری به علامت رضایت تکان داد و از پنجره ماشین به بیرون خیره شد . دو تا راننده داشتند فحش خواهر مادر به هم می دادند و مردم سعی در جدا کردنشان داشتند . آهنگ رادیو تمام شد .

" با درود به محمد و آل محمد . با بخش نیمروزی اخبار رادیو پیام در خدمت شما هستیم . احمدی نژاد در سفر خود به عراق ، با اعلام خرسندی از دوستی دو کشور ، با همتای خود در بغداد دیدار کرد . هم چنین احمدی نژاد تصریح کرد که امروز چشم دنیا به دوستی ایران و عراق است و مردم و حکومت عراق همواره برای مردم ایران بعنوان برادر دینی و ملی شناخته می شوند . هم چنین رییس جمهور در این نشست یکروزه به همکاری های فرهنگی و ملی دو کشور اشاره کرد . همتای عراقی رییس جمهور نیز با اعلام خرسندی از این دیدار گفت ... "

ترافیک باز شده بود و راننده دنده را عوض کرد و به راه افتاد . پشت چراغ بعدی که رسیدند ، راننده چشم به چراغ راهنما دوخت و گفت :

-         دیدی ؟ باز از هشتاد پرید رو چهار

راننده صدایی نشنید . نگاهی به مرد کرد . مرد سیاه شده بود و نفس نمی کشید . همین .

 

+ تخلیه شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:34  توسط ا.ب.غ  |