تبليغاتX
ترشحات مغزی من

به دور و بر نگاهی انداخت . یک تخت فلزی که رویش نشسته بود ، یک لگن برای شاشیدن و شاید ریدن ، یک پتو که بوی گند می داد و چهار تا دیوار رنگ و رو رفته با یک لنگه در آهنی . بدک نبود ! فقط بدی اش این بود که اتاقش کوچک بود . شاید جمعا چهار متر می شد . یکساعتی می شد که اینجا منتقل شده بود و کمتر از بیست ساعت به اعدامش مانده بود . هر چه سعی کرد در وجود خودش احساس پشیمانی از قتل ، ترس از اعدام ، خاطره ای خوب یا حتی خاطره ای بد یا نامی آشنا پیدا کند ، انگار اصلا هیچ چیز در زندگیش وجود نداشت و هر چه فشار به مغزش آورد باز هم به جز همان زنی که چند ماه پیش تکه تکه کرده بود ، چیزی به خاطرش نیامده بود . البته قاضی می گفت یک زن بوده ولی خودش احساس می کرد بیشتر از یکی بوده ولی هیچی نگفته بود . نه اینکه از قاضی ترسیده باشد یا از عواقبش ولی شک داشت که واقعا یک زن را تکه تکه کرده بود یا بیشتر . سعی کرد روی همان زن آخر تمرکز کند ولی انگار نه انگار . هر چه زور زد هیچی از آن زن یادش نیامد . فقط یادش می آمد موقع سوار کردنش به ماشین پلیس ، سرش محکم به سقف خورده بود . ناخودآگاه دستی به سرش کشید ، هیج اثری از درد یا برآمدگی نبود . تعجبی نداشت چون قضیه مربوط به چند ماه پیش می شد و دلیلی نداشت هنوز سرش درد بکند . از دریچه کوچک لنگه در آهنی ، ماموری داخل را نگاهی کرد و دوباره دریچه را بست . می دانست کمتر از ده ساعت به اعدامش مانده ولی هیچ چیزی یادش نیامد . بیشتر که تمرکز کرد ، یادش آمد که سرش به سقف ماشین پلیس هنگام سوار شدن خورده است و ناخودآگاه دستی به سرش کشید . هیچ اثری از برآمدگی یا درد نبود ، تعجبی هم برایش نداشت چون قضیه مربوط به چند ماه پیش می شد . می دانست یک زن را کشته است و اکنون برای همین می خواهند اعدامش کنند ولی هیچ احساسی در وجودش پیدا نکرد . حتی خود قتل را هم یادش نمی آمد که چگونه انجام داده است . اصلا نمی دانست که شش نفر بوده اند یا یک نفر . ولی قطعا یک نفر نبود . لنگه در آهنی باز شد و کشیشی با یک مامور وارد شدند . کشیش از او خواست که اعتراف کند و روحش را در این نیم ساعت آخر ، پاک کند تا آن دنیا عذابی نکشد ولی هر چه فکر کرد ، هیچ اعترافی به ذهنش نرسید . کشیش کلی برایش موعظه کرد و دست آخر رفت ولی باز هر چه به خودش فشار آورد ، یادش نیامد که چه باید به کشیش بگوید . حالا سه مامور او را به سمت صندلی الکتریکی می بردند . دستهایش را محکم با کمربند به دسته صندلی الکتریکی بستند . پاهایش را هم همینطور . گروهی نشسته بودند و او را نگاه می کردند . هر چه فکر کرد یادش نیامد که اینها را آیا می شناسد یا نه ولی می دانست پیرزنی که جلو تر از همه نشسته است و بیشتر از بقیه گریه می کند ، حتما باید او را بشناسد ، چون نگاهش خیلی با نفرت به او دوخته شده بود و دایما دخترم دخترم می گفت . یک آدم ، لگنی را زیر صندلی گذاشت و همان آدم روی سر او ، کلاهی آهنی که یک مشت سیم از آن بصورت بی سلیقه آویزان شده بود ، گذاشت . رییس زندان سری تکان داد و ماموری ، دسته ای را به پایین فشار داد . بدنش لرزید و احساس کرد که کم کم خاطراتش برایش زنده می شود . درست بود ، اسم آن زن ، سیلویا بود . یادش آمد که سالها با سیلویا زندگی کرده بود و عاشق او بود . کافی بود سیلویا حتی برای رفع حاجت به دستشویی برود ، او هم بدنبالش می رفت و در آستانه در می نشست تا سیلویا کارش را انجام دهد . طاقت یک لحظه دوری از سیلویا را نداشت . یادش آمد همین چند ماه پیش وقتی از خواب بیدار شده بود ، جای سیلویا را خالی دیده بود ، همان چند دقیقه اول کار خود را کرده و او دیوانه وار شروع به فریاد زدن کرده بود . گریه می کرد و به سر و صورتش می کوبید . سیلویا وارد شد ولی او نتوانسته بود همان چند دقیقه دوری را تحمل کند و در دم او را خفه کرده بود . یادش آمد که خودش به پلیس زنگ زده بود و سرش هنگام سوار شدن به سقف ماشین پلیس خورده بود . ناخودآگاه دستی به سرش کشید . به نظرش رسید که سرش کاملا تغییر شکل داده است و پوستش کنده شده . می دانست که چند ساعتی هست که او را اعدام کرده اند و او چند ساعت پیش مرده است ولی هر چه فکر کرد یادش نیامد که چطور او را اعدام کرده اند . همه جا تاریک بود و این اتاق حتی از اتاق قبل از اعدامش هم کوچک تر بود . هر چه فکر کرد یادش نیامد که او را کی در این اتاق خوابانده اند و او را چطور به اینجا آورده اند چون اصلا اینجا لنگه در آهنی با یک دریچه نداشت . همین .

 

توضیج : این آخرین نوشته من در پرشین بلاگ بود . از آنجاییکه زمانیکه این نوشته را نوشتم در همان وقت ، پرشین بلاگ مفتوت شد ! ( به وفات رسید ) ، مجددا در این وبلاگ قرارش دادم . همین .

+ تخلیه شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:21  توسط ا.ب.غ  | 

ده سال قبل

پیرزنی که گویی بلورین در مقابلش قرار داشت ، سکه ای دیگر از مرد گرفت و چند جمله ای به او گفت . مرد لبخندی بر لب از چادر زن فالگیر بیرون آمد . نامزدش به سویش دوید و از او جریان را پرسید . مشتاق بود بداند که فالگیر در مورد ازدواجشان چه چیزی گفته است . مرد خندید و دست نامزدش را گرفت و رفت . حرف های فالگیر آنقدر ها هم مهم نبود . شب هنگام ، پدر نامزدش به او خبر گم شدن دخترش را داد و فردا صبح جسد نامزد را در کانال آب پیدا کردند .

پنج سال بعد

دختر جوان از دانشگاه بیرون آمد و به سمت مرد دوید و خود را در آغوش مرد رها کرد . بعد از بوسه ای طولانی ، هر دو سوار ماشین شدند و حرکت کردند . سر چهار راه ، اتوبوسی با سرعت به ماشین زد و به جز تکه های در هم مچاله شده ، چیزی از ماشین نماند . مردم توانستند مرد را از ماشین بیرون بکشند ولی دختر جوان طعمه حریق شد و در دم جان سپرد .

هشت سال بعد

زنی سی ساله وارد رستوران شد . مستقیم به سمت میز همیشگی رفت . مرد به احترام او از جای برخواست و با او دست داد . بعد از شام هر دو تصمیم گرفتند قدری پیاده روی کنند . برای مرد هر دقیقه ، شیرین تر از دقیقه قبل بود . بودن در کنار زنی که به او آرامش خاطر می داد و او را درک می کرد . وقتی از هم جدا شدند ، مرد تا زمانیکه زن وارد ساختمانش شود با چشم بدرقه اش می کرد . وقتی زن در را بست ، صدای تیری ، مرد را شوکه کرد . با سرعت وارد ساختمان شد و زن را در خون ، قرمز یافت .

بیست سال بعد

مردی پنجاه ساله در حالی که پاکت ارزن در دست داشت ، برای خانمی که از کنارش رد شد ، سری به نشان ادب تکان داد . زن نگاهی به او کرد و روی نیمکت پارک ، کنار مرد نشست . وقتی بعد از ساعتی صحبت هایشان به پایان رسید ، هر دو راضی از این آشنایی بودند . به مانند کسانیکه بعد از سال ها گمشده شان را پیدا می کنند . یک هفته اول آشنایی در پارک و روی نیمکت برگزار شد . در هفته دوم ، مرد مسن تصمیم گرفت که زن را به منزلش دعوت کند ، زن از این پیشنهاد استقبال کرد . مرد بهترین شراب را خرید و حتی کیک درست کرد . قرار بود گرم ترین و عاشقانه ترین شب تمام عمرش را در کنار زن جشن بگیرد . وقتی ساعتی از قرارشان گذشت و زن نیامد ، از روی نگرانی به خانه زن تلفن زد . مرد جوانی که تلفن را برداشت به او گفت که مادرش ساعتی پیش بر اثر سکته فوت کرده است .

سی و هفت سال بعد

وقتی پیرمرد را روی صندلی الکتریکی نشاندند ، دادستان از او علت قتل پیرزنی را که ماه پیش کشته بود را جویا شد . پیرمرد ، فقط لبخندی زد و چشمانش را بست . حکم اجرا شد . جسد پیرمرد را درون تابوت نهادند . روح پیرمرد خوشحال بود . دیگر نگران طالعی که فالگیر به او سال ها پیش درمورد عشق گفته بود ، نبود . همین .

+ تخلیه شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 3:41  توسط ا.ب.غ  | 

برای تنها قشری از آدمیزاد که ارزش و احترام ویژه ای قائلم ، روسپی ها هستند . ابدا تصور اینکه من انسان هرزه ای هستم را نکنید . مطمینا برای خودم دلایلی دارم که شما آدم نما ها اصلا نمی فهمید و برای من این عقاید بسیار محترم و متقاعد کننده است .

مثلا لیندا که تازه از روسیه به اینجا مهاجرت کرده است ، از من هیچوقت توقع ندارد که در آینده همسرش بشوم . خب به همین منظور هم من همیشه چند دلاری بیشتر به او می دهم . یا مثلا لیزا که اهل چند ایالت آنطرف تر است . دو رگه است و قدی بلند دارد . همیشه لبخند دارد و مرا در آغوش می گیرد که باعث آرامش من می شود . یا خیلی های دیگه که من همه شان را از صمیم قلب دوست دارم . حسن اینها به این است که با محبتند . شاید از خیلی از شماها وفادارترند و هرگز همزمان با دو مرد نیستند . در حالیکه خیلی از شما آدم نماها اینطورید و حتی می خواهم پرده از اسرار بعضی هاتان بردارم که بدتان نمی آید همزمان با چند نفر هم بستر شوید . معمولا شماها سعی می کنید که خود را در حد یک معلم، با وقار و با دیسیپلین نشان بدهید ، در حالیکه فقط ظاهرتان اینطور است و می دانید که در باطن تان از هر هرزه ای ، هرزه تر هستید . ابدا فکر نکنید که می خواهم زن ها را تقبیح کنم . بلکه بر عکس ، علت این رفتار و ذات زن ها را در حماقت مردها می دانم . مردها همواره دوست دارند با زنی به غیر از زن خود هم بستر شوند . نه اینکه از زن خودشان بدشان بیاید ، بلکه به دنبال تجربیات جدید در سکس هستند که زن های خودشان ازشان دریغ می کنند و یا در خوشبینانه ترین حالت ، این زن ها بلد نیستند . اصلا زن ها جسارت نو آوری در هیچ چیز را ندارند . طبق یک الگوی از پیش تعیین شده بچه دار می شوند ، آشپزی می کنند ، نظافت می کنند ، همسر داری می کنند ، بچه تربیت می کنند ، می زایند ، عادت ماهانه می شوند و کلی مساله دیگر . اما هیچگاه به فکر نوآوری در این امور نیستند . در حالیکه می شود خانه را طور دیگری تمیز کرد ، بچه را اصلا تربیت نکرد و یا اصلا نزایید . اما مردها تا حدودی این جسارت را دارند ، اما نه در زندگی و رفتارشان . بلکه فقط در محل کارشان . انواع ادکلن ها ، کروات ها و کت ها را امتحان می کنند . با هر کارمندی به یک نوع خاص رفتار می کنند و دست آخر همه شان به منشی دفترشان ، دقت کافی را دارند . منشی ها هم از این دقت ، بسیار بهره می برند و در قبال یک لبخند مصنوعی و یا یک نگاه خاص ، هر ماه مقدار بیشتری حقوق کسب می کنند . مردهای احمق . اما من هیچگاه قصد ازدواج ندارم . من نگاه خاص ، عطش شهوت ، نوآوری در هم بستری و خیلی چیز دیگر را با روسپی ها دارم و بسیار هم راضی هستم . منکر نمی شوم که اگر می خواستم متاهل شوم هیچگاه مثل بقیه مردها نبودم و اصلا هیچ تمایلی به جز زن خودم ، به دیگر زن ها نداشتم و آنهم فقط به یک دلیل موجه . آدمی که در خانه استیک دارد ، هیچوقت همبرگر بیرون را نمی خورد . به هر حال این ایدئولوژی من است که می دانم برای شما انسان ها و یا بهتر بگویم آدم نماها مسخره است . اما برای من روسپی ها از همسران شما جذاب ترند ، بنا به دلایلی که برای خودم بسیار موجه و محترم است ، پس خیالتان راحت باشد که به سمت آنها نمی روم ! همین .

 

+ تخلیه شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 5:56  توسط ا.ب.غ  | 

بدون هیج دردسری بدنیا آمد . نه در رحم چرخیده بود و نه با پا بیرون آمد . خیلی نرمال از سر گرفتنش و کشیدنش بیرون . هر چه که بود از سرما و نم و تاریکی آن تو بهتر بود . خیلی زود سه یا چهار سالش شد . بدون اینکه مدرسه رفته باشد ، یا کسی بهش یاد داده باشد ، شروع کرده بود به خواندن . بردنش پیش دکتر . دکتر کلی بالا و پایینش کرد و چند تا تست هوش ازش گرفت و در آخر به مادرش گفت که بچه شما کاملا نرمال ولی از لحاظ هوشی در زمره استثناها می باشد . سپس با پدر بچه دست داد و به او بخاطر بوجود آوردن نابغه ای ، تبریک گفت .

دبستان را دو ساله خواند و خیلی زودتر از هم سن و سالانش به دوره متوسطه وارد شد . با جثه ای کوچک و اختلاف سنی زیادی که با همکلاسی هایش داشت ، خیلی زود انگشت نمای مدرسه شد . تقریبا پانزده سالی با بقیه تفاوت سنی داشت . سال اول متوسطه را با نمرات عالی قبول شد و سال های بعد را هم با موفقیت پشت سر گذاشت . وقتی می خواست وارد دانشگاه شود ، فقط سیزده سالش بود .

اما همه چیز از آنجا شروع شد که یکبار مادرش او را در حال خود ارضایی دید . شب با پدرش صحبت کرد و از فردا دیگر اجازه ندادند که او به دانشگاه برود . مطمینا از دید والدینش ، بزرگترها مسبب این عمل شده بودند . تدریس معلمان خصوصی برایش زجر آور بود . دلش فقط خود ارضایی می خواست ولی همواره یا معلم سرخانه داشت و یا مادرش مانند سایه او را دنبال می کرد . حتی موقع حمام رفتن هم مجبور بود به شکل عریان مقابل مادرش حمام کند . شاید این رفتار دیکتاتور گونه خانواده اش با عث شد که او در سن شانزده سالگی اولین عمل قبیح زندگیش ، یعنی کشتن مادر و تجاوز به او را انجام دهد . سپس کشتن پدرش و تکه تکه کردن او .

اکنون در زندان انفرادی منتظر زمان اعدامش است . دقیقا سه ساعت دیگر . نه احساس پشیمانی دارد و نه احساس خوب . بی تفاوتی خالص . وقتی برای آخرین بار لنگه در را به رویش باز کردند ، پزشک او را معاینه کرد و سلامتی اش را تضمین کرد . سپس کشیش برای او طلب مغفرت کرد . مدیر زندان از او خواست که آخرین خواسته اش را بگوید . فقط یک چیز از مدیر زندان خواست . به دستور مدیر ، او را برای چند دقیقه ای تنها گذاشتند . حال با خیال راحت می توانست آخرین خود ارضایی زندگیش را بدون داشتن هیچ چشم مزاحمی انجام دهد . همین .

 

+ تخلیه شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 3:54  توسط ا.ب.غ  | 

به جای مقدمه

تازه به این وبلاگ اسباب کشی کرده ام . هنوز گرد و غبار این انتقال بر سر و رویم است .

اندکی صبر کنید ، ترشحات مغری مان را به سوی دیدگان شما ، گرده افشانی می کنم .

 

+ تخلیه شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:24  توسط ا.ب.غ  |