تبليغاتX
ترشحات مغزی من

ايني كه مي خوام الان بگم اصلا خنده دار نيست . كاملا جديه و اعصابمو داغون كرده . جريان از اونجا شروع شد كه سرما خورده بودم . آب از دماغم راه افتاده بود و از بس با دستمال دماغمو پاك كرده بودم ،‌بغل هاي دماغم مي سوخت . رفتم دكتر و برام يك آنتي بيوتيك نوشت . آهان يادم رفت اينو بگم ، ازم پرسيد با آمپول مشكلي ندارم ؟ گفتم نه . گفت اگر دوست نداري مي تونم برات كپسول بنويسم ولي ديرتر خوب مي شي . گفتم نه همون آمپولو بنويسيد لطفا و اونم برام سه وعده عضلاني آنتي بيوتيك نوشت و يك مشت قرص و شربت هم برام تجويز كرد . اما اينا اصلا ربطي به قضيه نداره كه مي خوام بهت بگم . نه اينكه كاملا هم بي ربط باشه ولي فقط در حد نمي دونم چي چي مهمه و براي آشناييت با بدبختي من كه از كجا شروع شد . بگذريم ،‌اين حاشيه رفتنا اعصابمو بهم ميريزه . دكتر گفت هر دوازده ساعت يكبار بايد آمپول بزني و من هم برنامه ريزي كردم كه هر دوازده ساعت يكبار آمپول رو بزنم . مي دوني چرا ؟ چون اگر برنامه ريزي نكني ، يهو يك وعده ات ميافته مثلا سه نصفه شب كه هيچ آمپول زن احمقي باز نيست تا آمپولتو بزنه و يعني خوب نمي شي . بعد مجبور مي شي كه هي دماغتو با دستمال بگيري و سوزش بغل هاي دماغت بيشتر مي شه و ... باز حاشيه رفتم . خودت مي دوني كه واقعا از حاشيه رفتن متنفرم . ولي شايد اينا بهت كمك كنه تا بهتر درد منو بفهمي . به هر حال بايد آمپول مي زدم . رفتم پيش يك دكتر و اون آمپولو بهم زد . مي دوني كه معمولا يكي از شيشه ها توش يك مايع بي رنگه و تو اون يكي شيشه هم يك چيزي مثل گچ يا پودر و يا نميدونم چي چي . خلاصه اون دو تا را با هم قاطي كرد و بهم زد . تا دم خونه كه رسيدم خوب بودم ولي بدبختي ام مي دوني از كجا شروع شد ؟ از وقتي كه رفتم بشينم جلوي تلويزيون . تا نشستم جاي آمپول درد گرفت و شروع كرد به سوختن . سوزشش وحشتناك بود . اول خودمو زدم به نفهمي ولي ول كن نبود . از اين ور ماتحتم مي گرفت و مي زد به اون سر ماتحتم . اصلا فكر نكن كه بي ادبم ولي اينا رو بايد بگم كه بيشتر با با بيچارگي من بدبخت آشنا شي . از روي كاناپه بلند شدم و شروع كردم به ماساژ دادن ماتحتم . ولي ول نمي كرد . سوزشش از دندون درد هم بدتر بود . زنگ زدم به اورژانس و ازشون پرسيدم كه چاره سوزشم چيه . كلي كمكم كردند كه دستشون درد نكنه . آب جوش درست كردم و ريختم توي يك كيسه و گذاشتم روش . دو دقيقه نگذشت كه خوب شد ولي باز تا نشستم سوزش شروع شد . زنگ زدم به همون دكتري كه برام نسخه نوشته بود و دردمو گفتم . دكتر گفت كه احتمالا يا ماتحت من و يا سوزن ، استريل يا همچين چيزي نبوده و جاش ملتهب شده و بايد با الكل يا ساولن جاي سوزنو خوب استريل كنم . اصلا فكر نكني دارم مزخرف مي گم يا شاخ و برگ به موضوع اضافه مي كنما . اينا رو بايد بدوني كه درد منو خوب بفهمي . رفتم توي حموم . لخت شدم و روي پنبه مقداري الكل ريختم . گذاشتم روي جاي سوزن . سوزشم بيشتر شد . بدبختي اينجا بود كه نمي شد فوتش كرد ، مثل وقتي كه اصلاح مي كني و ادكلن مي زني كه بايد با دستت ،‌صورتتو باد بزني كه نسوزه . فوري با صابون جاي سوزنو شستم . اما مي دوني مشكلم از كجا شروع شد . مشكل اصلي مو مي گم ؟ وقتي خوب با صابون پشتمو ماليدم ، بدون اينكه با آب كف ها رو بشورم ،‌نشستم كنار وان ، اما از شانس بدم قوطي شامپو رفت ... نمي خوام بي ادبي كنم ولي فكر كن پشتت ليز باشه و روي يك قوطي شامپو بشيني . مي فهمي چي مي گم ؟ قوطي حالا گير كرده يك جاييم كه نه مي تونم درش بيارم و نه مي تونم به اورژانس زنگ بزنم . هر چي نباشه من فرماندار اين شهرم و نمي خوام از فردا تيتر روزنامه ها بشم . مي دونم چي مي خواي بگي . خودم همه تلاشمو كردم كه درش بيارم ، اما در شامپو گير كرده . احتمالا الان عرض روده مو داره بالا مي ره كه دردش وحشتناك تر از سوزش آمپوله . هر چي زور مي زنم هم فايده اي نداره . مي بيني بدبختي رو ؟ اين درد داره منو ميكشه . تو چيزي به ذهنت نمي رسه ؟ مي دونم كه نمي رسه ، آخه تو فقط يك سگ احمقي كه داري بر بر منو توي حموم خونم نگاه مي كني . همين .

  

 

+ ترشح شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 6:13  توسط احسان | 

صبح كه از خواب بلند شدم ، متوجه نامه اش شدم . خيلي صريح نوشته بود كه ديگر تمايلي به ادامه زندگي با من ندارد و مرا در آخر نامه اش به آدمي كه در لجن تفكرات شيطاني اش در حال غرق شدن است ، تشبيه كرده بود . آدمي كه هيچ احترامي براي زن ها قائل نيست و تماما به فكر زير دامن بانوان است ! تصميم گرفتم خر بازي در نيارم و اول قهوه اي براي خودم درست كنم . وقتي قهوه ام را خوردم ، به نزديك ترين دوستش زنگ زدم . با لحني كه حاكي از اشمئزاز بود ، فقط گفت كه من يك حيوان پست هستم كه بهترين دوستش مجبور بوده سالهاي سال ، عمرش را در كنار من سپري كند . تماس بعدي ام با مادرش بود كه او هم سر و پاي من را شست و گوشي رو گذاشت . دليل اينهمه لطف و تشبيهات زيبا را نمي دانستم . هر چي فكر كردم كه چه كرده ام ،‌چيزي به ذهنم نرسيد . سيگاري گيراندم و تلويزيون را روشن كردم . روز بدون هيچ حادثه اي پايان يافت . فردا صبح با صداي زنگ در از خواب بلند شدم . مامور دادگاه در حاليكه انگار با يك بيمار ايدزي يا بيمار خطرناكي طرف است ،‌نامه دادگاه را به من داد و زير لب فحش نامفهومي داد و سريع رفت . زنم از من شكايت كرده بود و در انتهاي هفته بايد به دادگاه مي رفتم براي رسيدگي به حقوق زايل شده او و در نهايت طلاقي كه حق خودش مي دانست . كتمان نمي كنم كه اصلا دوست نداشتم از او جدا شوم . بودنش برايم مهم بود . اما هر چه فكر كردم يادم نيامد كه چه چيزي باعث چنين رفتار تندي از طرف او و خانواده اش شده بود و حتي رفتار ناشايست صميمي ترين دوستش . به هر حال بايد تا انتهاي هفته صبر مي كردم . اهل خوشگذراني نبودم و الا حتما سري به استريپ بار ها مي زدم و از نزديك استريپ تيز يك زن را مي ديدم . ويسكي مي خوردم و سيگار برگ هاوانا دود مي كردم و شايد شبم را با يكي از اين آسيايي هاي چشم بادامي تا صبح مي گذراندم و صد البته با رعايت كليه اصول بهداشتي و جلو گيري از ورود ميكروب هاي بيماري هاي مقاربتي از شريك جنسي آسيايي ام . به هر حال خيلي زودتر از چيزي كه فكر مي كردم به انتهاي هفته رسيدم . كروات زدم و يكربع زودتر در دادگاه حضور پيدا كردم . قاضي دادگاه كه معلوم بود شب خوبي را نداشته بعد از سه دقيقه تاخير وارد شد و همه به احترام شب كذايي او بلند شديم . زنم با سه وكيل در طرف ديگر سالن نشسته بود و حتي يك نگاه هم در طول جلسه به من ننداخت . قاضي از وكيل زنم خواست كه متن شكواييه را بخواند .

" حضور محترم دادگاه و رياست محترم آن ، آقاي آر پي دبليو جين را بعلت رفتار دور از حقوق بشر و رعايت حقوق زن و خانواده و نسبت دادن بدترين القاب به موكلم در اين دادگاه فرا خوانده ايم تا شايد با درايت مدبرانه اين دادگاه شريف و محترم ، بتوانيم حق ضايع شده از فرشته اي مانند موكلم را باز پس بگيريم ، باميد روزي كه شاهد اينگونه جنايت ها بر عليه زن ها نباشيم . "

قاضي نگاهي به پرونده انداخت . نگاهي به منشي دادگاه انداخت . منشي دادگاه من را به صندلي شاهدين فرا خواند و از من قسم گرفتند كه به جز حقيقت چيزي نگويم .

سپس قاضي اشاره اي به وكيل زنم كرد . وكيل زنم گفت :

" آقاي آر پي دبليو جين شما در تاريخ بيست و سوم نوامبر سال كنوني ،‌با انتشار كتاب زندگي سه گانه يك سگ هار ، به قلم خودتان ،‌ جايزه پوليتزر را دريافت كرديد . شما در طي يك عمل از جنايت وقيح تر و خلاف رعايت حقوق خانواده و زنان و جنبش سبز فمينيستي كه دنيا را به احترام

وا داشته ، كتاب را به همسرتان يعني موكل محترم من خانم اليزا اس تي هلفيگرت اچ يو تقديم كرده ايد كه دليل حضور شما در اين دادگاه منصف و عادل است . آيا قبول داريد كه اين عمل شما با نيت تشبيه موكل من به زندگي سه گانه سگ داستانتان است ؟ "

سرم را بعلامت نفي تكان دادم .

" آيا شما قبول نداريد كه پانزده سال زندگي زناشويي تان را با اين هدف از خواب برخواسته ايد كه قلم بدست بگيريد و داستان زندگي سه گانه سگي را بنويسيد كه پس از اتمام كتاب به همسرتان تقديم كنيد ؟ "

سرم را بعلامت نفي تكان دادم .

" عاليجناب ديگر عرضي ندارم و از شما مقام محترم در خواست شديد ترين مجازات را براي اين فرد ( اشاره اي به من كرد ) خواستارم تا بلكه ريشه اينگونه تفكرات ساديسمي و مازوخيستي از دنيا بر چيده شود و مطمينا راي شما مقام محترم و اين دادگاه منصف و عادل كمك به قطع ريشه اين تمايلات ضد فمينستي و ضد حقوق خانواده و بشريت مي شود . متشكرم . "

قاضي سه ساعت وقت استراحت داد . براي گذراندن زمان بهترين كار خوابيدن روي نيمكت راهروي دادگاه بود . جلسه بعد از سه ساعت و با چهل دقيقه تاخير شروع شد .

باز به احترام شب كذايي كه قاي دادگاه گذرانده بود قيام كرديم . قاضي از هيات منصفه خواست كه راي شان را قرائت كنند .

" با رعايت كليه جوانب و اصل مهم عدالت و بي طرفي ، راي هيات منصفه بدين شرح است . آقاي آر پي دبليو جين با كليه آرا ، متهم شناخته شده و ملزم به پرداخت سي هزار دلار به خانم اليزا اس تي هلفيگرت اچ يو مي باشد و بايد هر چه سريع تر نسبت به پايان دادن اين زندگي زناشويي شان اقدام كنند . "

قاضي ختم جلسه را اعلام كرد و من و همسرم از هم جدا شديم . البته از هيات منصفه دوازده نفري كه همه زن بودند ، از اين بيشتر هم انتظار نمي رفت . حسن اين دادگاه اين بود كه كتاب بعدي ام را از روي زندگي همسر سابقم نوشتم و تقديم كردم به كليه سگان هار كه برايم نوبل ادبي را به ارمغان آورد . البته مشكل اينجا بود كه سازمان دفاع از حقوق سگ هاي هار اروپا از من شكايتي كرد و مجبور به پرداخت دويست هزار دلار به صندوق حمايت از سگان هار شدم . اما لذت داشتن نوبل در بوفه خانه ، چيز ديگري بود . همين .

 

+ ترشح شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط احسان | 

خبر مثل برق تو محل پيچيد . زري كه داشت سبزي مي خريد تا از دهن بتول شنيد ،‌زنبيل از دستش افتاد . باور نمي كرد چيزي رو كه محله مي گفتند .

بتول گفت : آژان ها ميرزا هادي رو گرفتنش . مي گن با دخترش داشته تو حياط پشتي از اون كارا مي كرده . سفيه رفته بوده بوم تا زير پيرهني آقاشو پهن كنه ،‌ديده تشون . بعد يه جيغ زده كه آقاش اومده رو بوم و تو حياط ميرزا رو ديده و آژان خبر كرده . از اولش هم معلوم بود اين بي پدر آدم نيست .

زري باورش نمي شد . امكان نداشت . هر چي نبود ،‌سه سال تموم پاي روضه ميرزا اشك ريخته بود و سه شنبه ها پاي رحل نشسته بود تا ميرزا بهش درس قرآن بده . يازده تا جز حفظ كرده بود . ميرزا حتي يكبار هم به هيچكس نگاه هم ننداخته بود . وقتي زري از ننه اش هم شنيد و ميرزا رو كت بسته ديد ، مجبور بود باور كنه كه ميرزا اوني نبوده كه فكر مي كرده . اول از همه ايمانشو بكلي از دست داد . از اسم خدا و پيغمبر بدش اومد . از هر چي روضه و سفره ي آقا بود حالش بهم مي خورد . وقتي صداي اذان از منار مسجد عزيز الله ميومد ، گوش هاشو با دو تا دست مي گرفت . همون ظهري ، رحل قرآنش رو با سجاده اش تو حياط سوزوند . سرمه به چشمش ماليد . سرخاب و سفيداب كرد . رفت سر گذر و تا غروب وايساد مغازه ها رو ديد . ديگه براش مهم نبود كه ننه اش يا حاجيه سكينه چي مي گن . نه كراهت واسش مهم بود و نه آتيش جهنم . به درك كه مي خواستند اون دنيا يك چيزي تو چشاش كنند يا تو اونجاش . اصلا مي خواست تا كي صبر كنه تا پسر سليمون بياد خواستگاريش . يهو تمام عشقش به پسر سليمون هم از بين رفت . بايد مي رفت محله عرب ها . آسيه گفته بود كه شيخاي اونجا ،‌شبي دو شاهي ميدن اگر يك نوبت باهاشون بخوابي . تازه گفته بود اگر دختر باشي ،‌ده شاهي مي دن و شايد اگر خوششون بياد يك سفر سوريه هم ببرنت . چه خري بود تا حالا به حرفاي ميرزا گوش داده بود . گيرم قرار بود يكي بياد تا با شمشير همه جا را درست كنه ،‌با اسب و عبا كه نمي شه جلوي تير قراق ها و آژان ها وايساد . راه افتاد طرف محله عرب ها . سعي مي كرد پشتشو زياد تكون بده ، اما با گالش نمي شد . پيش خودش سر جمع حساب كرد اگر سه شب با شيخ ها بخوابه ، مي تونه بره سپهسالار واسه خودش كفش پاشنه دار بخره . از اينها كه شب ها هم برق مي زد و توي مجله عكسش رو خونه آسيه ديده بود . چه خري بود كه هميشه آسيه رو به مقدسات دعوت مي كرد . خوش بحال آسيه كه تا حالا واسه خودش جووني كرده بود ولي اون تو سي و دو سالگي تازه فهميده بود كه زندگي يعني چي . دو تا كوچه مونده به محله عرب ها ،‌يك شيخي براش دست تكون داد . رفت پيش شيخ . چهار شاهي يارو مي داد . رفت توي خونه عربه . دو تا دختر شليته پوش داشتند عربي مي رقصيدند . شيخ بردش توي يك اتاق و رفت بيرون و بعد از دو دقيقه با منقل ترياكش برگشت . آسيه گفته بود عربها قبلش ترياك مي كشند تا زود نياد . بوي ترياك تمام اتاقو برداشت و دختراي شليته پوش صداي جيغي رو شنيدند كه از اتاق شيخ ميومد . همين .   

 

 

+ ترشح شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:35  توسط احسان | 

لعنتي به شيطان گفت و گره طناب رو محكم تر بست . حيدر اورده بودش مشهد و بسته بودش به پنجره فولاد تا درد كليه اش بيافته . يك هفته بود كه اينجا خودشو با طناب بسته بود . حيدر هم نصف روز مونده بود و گذاشته بودش ، رفته بود . مي گفت زنش و بچه هاش منتظرشن . زر مي زد . سالي به دوازده ماه هم پيش زن و بچه اش نبود . تازه خبر نداشت كه نصف ده مي دونستند با سيكنه تو طويله چي كار كرده ولي سكينه از ترس آقاش چيزي نگفته . خاك تو سر حتي وقتي گنبد طلاي آقا رو ديد حتي سلام هم نداد . الانم كه ده نرفته بود ، خاك تو سر رفته احتمالا دنبال صيغه اي هاي افغاني و تربتي . چيزي كه اينجا ريخته صيغه اي . خاك تو سرش كنند با اون وامونده اش كه يكدقيقه هم نمي تونه تو خشتك ، بندش كنه . اصلا خاك تو سر نميگه اينجاها حيا داره . استغفرالله . امام غريب قربونت برم ، يكوقت فكر نكني دارم غيبت مي كنما . به جان جدت اگر قصدم غيبت باشه . ولي تو رو به روح ابولفضل يك كاري كن اين خاك تو سر آدم بشه . اصلا آقا مي توني يك كاري كني اونجاش بيافته يا كار نكنه ! الهي قربون جدت برم ،‌درد منم خوب كن . بخدا امانم بريده . آقا قربونت برم ، بخدا نمي خوام بي ادبي كنم ها ،‌ولي بخدا مي سوزه . چار ماهه نتونستم گلاب بروتون يك مستراح برم . تو رو به جدت خوبم كن . آقا تو رو به جدت يك كاري هم برا من تو تهرون پيدا كن . الهي قربون غريبيت برم . من كه يك هفته است اينجا موندم دارم دق مي كنم ،‌قربون جدت برم تو چي كشيدي كه همش اينجا بودي . بخدا نه اينكه اينجا بد باشه ها . الهي قربونت برم ،‌فداي جدت بشم ، بخدا اينجا مثل بهشته . اينهمه نور و آدم و كفتر . فداي تك تك كفترهات بشم ، ولي غريبي ،‌غريبيه ديگه . آقا به جدت نذر كردم اگر خوب شدم ، هر سال بيام پابوست . هر هفته هم برم امامزاده نجفعلي واسه دعا و نماز . به جدت خيلي مي سوزه . دردش شبا بيشتره . تو رو خدا يك كاري كن حداقل شبا دردش كمتر شه . ببين ... جان من ببين ... ببين طنابو محكم تر الان مي كنم بخدا . آه آهان ديدي ؟ بخدا انقدر سفت شده اين طنابه كه زيرش خون جمع شده . ولي قربونت برم ،‌به جان جدت درد كليه خيلي بده . من كه نمي دونم كليه چيه ولي دردش مي كشه آدمو . مخصوصا شبا . الهي قربون غريبيت برم . مي توني يك شفاعتي كني من يك وانتم بخرم . به خدا واسه تو كاري نداره . اصلا مي خواي يك طناب ديگه هم به اون يكي پام ببندم تا بفهمي از ته دل دوست دارم ؟ هان مي خواي ؟ قربون اين كفترهات برم . كاش منم كفترت بودم ، هر روز دور و برت مي چرخيدم تا غريبي نكني . به جان جدت اگر قصدم بد باشه ولي يك كاري با اين ميرزا هم بكن كه يا بميره ... نه خدا نكنه ... يه كاري كن رضايت بده ديگه . فدات بشم الهي ... ببين بازم گره رو سفت تر كردم ... بي ادبي نمي خوام بكنما ولي دهنمو سرويس كرده . نمي زاره از چار كيلومتري خونشونم رد شم . چه برسه بخوام دوباره با نرگس بريم ... استغفرالله .. بخدا فقط دارم درد دل مي كنم ،‌ولي وقتي با نرگس تو طويله مي ريم خيلي خوشم مياد . به جان جدت مي خوام بگيرمش . اگر نه ما دين و ناموس حاليمونه كه با ناموس مردم نريم طويله يا دم رودخونه اون بالا . بخدا اون باري هم كه رفتيم تو قبرستون قديميه از سر اجبار بود . ميرزا گير داده بود كه سقف طويله رو درست كنه . اگر نه من فقط تو طويله راحتم ،‌خودم كه حاليم مي شه جلو مرده ها خشتكمو پايين نيارم . به جان خودت وقتي كارمون تموم شد ،‌براي همشون يك فاتحه خوندم . شب هم يك فاتحه ديگه خوندم . اين چيزا خوب حاليمونه كه جلو مرده از اين كارا نكنيم . خودمون به جان خودت مي فهميم كه مرده دستش از دنيا كوتاست و اگر هوس كنه ، گناهش پاي من نوشته مي شه . آقا گرسنمون هم شده . يك دعايي براي من بكن كه مثل ديروز يكي برام قيمه بياره . بخدا وقتي خوب بشم ،‌هر سال عاشورا نصف توت باغو مي دم به مردم . توتش مال خودم كه نيست ماله هاشمه ولي جاي مزد من ازش توت مي گيرم تا بدم به مردم . به جان جدت ... وايسا يكدقيقه آقا ... الهي قربون غريبيت برم ،فداي جدت بشم كه دعامو گوش دادي و دوباره اين حاجيه واسه غذا پخش كردن اومد . غذامو خوردم بازم باهات حرف دارم . به جان خودم نامردم اگر برگشتم طنابو نبندم به پام دوباره . فدات بشم الهي . قربون غريبيت . با اجازت من اين گره رو باز كنم كه يكوقت غذاي حاجي تموم نشه . نامردم اگر برگشتم هر دو تا پامو نبندم به پنجره فولادت . خيلي آقايي به جدت . همين .

+ ترشح شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 2:38  توسط احسان | 

تمام بدن مرتضي و ياسر از كمربندهاي آقاجون سياه و كبود شده بود . هر دوشون كنار حوض نشسته بودند و عر مي زدند . مادر مرتضي كه زن داداشم بود داشت جاي كمربندها را دوا گلي ميزد . هر دفعه كه كهنه رو روي كبودي يكيشون مي ذاشت ، عر زدنشون بيشتر مي شد . خير سرشون با هم رفته بودند مبال ،‌زيبا هم همون موقع شاشش گرفته بود و اين ها را اون تو ديده بود و علم شنگه راه انداخته بود .

كلا توي اين خونه من و زيبا كه خواهرم بود با همين تخم سگي كه كتك خورده بود كه مي شد داداشم با آقا جون و ننه ام ،‌زندگي مي كردم . آقاجون اونور حياطو هم داده بود به داداشم كه با زنش و تخم سگش زندگي كنه . يك اتاق هم اون بالا داشتيم كه به اصرار ننه ام داده بوديم به يكي از زنايي كه توي سفره مي اومد و شوهرش مرده بود . اسمش فخيمه بود و از اون بي شرفها بود . خودم يكي دو باري ديده بودم كه وقتي آقاجون مي خواد بره مبال ،‌از پشت شيشه آقاجونو نگاه مي كنه و آروم دستشو مي كنه تو خشتكش . آقا جونم چار شونه بود و هيكلش عين غلام كشتي گير بود كه سر كوچه زور خونه داشت . آقا جونم هر شب جمعه مي رفت اونجا ميل مي گرفت . قرار بود امشب واسه زيبا خواستگار بياد . زيبا هم از صبح يك دم شاشش مي گرفت . عادتش بود وقتي هول مي شد هي بايد مي رفت مبال . سر ناهار بهش گفتم بپا وقتي مي خواي چايي بياري ، نشاشي . كه آقاجون كاسه ماستو ول كرد تو صورتم و گوشه پلكم يك كم جر خورد . اولش خيلي سوخت ولي بعدش خودش خوب شد . ننه ام با سفيدآب روش كشيد و گفت اينجوري جاش نمي مونه . سر عصر آقاجون به ياسر گفت كه بره از حيدر ترياك بگيره . يك دونه هم اردنگي زد در كون ياسر كه من و زيبا كلي خنديديم . كلي هم به ياسر سفارش كرد كه به حيدر بگه خوب باشه و بگه واسه مهمون مي خوايم . يك تشر هم به من زد كه برم ذغال بچرخونم واسه منقل . شب خواستگار زيبا با ننه اش و عمه اش اومد . پسره عين سيب سرخ شده بود و  ننه اش هم هي ازش تعريف مي كرد . عمه اش هم گوشش كر بود و كلي من بهش خنديدم . يك عينك زده بود كه كل صورتشو پوشونده بود . دماغش هم عقابي بود . زيبا واسشون چايي اورد و فوري از در رفت بيرون . فهميدم كه شاشش گرفته . آقاجونم از شرع و دين پسره سوال كرد و فكر كنم از يارو خوشش اومد . هر چند من از جوش هاي روي صورتش خوشم نيومد ،‌مخصوصا از زر زدن هاي ننه اش . وقتي رفتند آقاجون رفت توي حياط و رو تخت نشست و شروع كرد به دم گرفتن از وافورش ، امشب بايد دو برابر ميكشيد چون پسره بابا نداشت تا هم دم آقاجون بشه . من و زيبا هم نشستيم و كلي به خواستگاره خنديديم . اداي عمه اش رو من در مي اوردم و اداي ننه اش رو اون .

فردا صبح با صداي جيغ جيغ ننه ام و فخيمه و هواراي آقاجون از خواب پريدم . فوري با زيبا پرديم تو حياط . ننه ام داشت موهاي فخيمه رو مي كشيد و آقاجون هم داشت با كمربند ننه ام رو مي زد . بعدا فهميديم كه اونشب آقاجون رفته بود اتاق فخيمه و تا صبح دلي از عزا در آورده بوده . به هر حال فخيمه رو آقاجون صيغه كرد و ننه ام هم ديوونه شد و رفت داهاتشون قهر . زيبا هم با اون يارو كه ننه اش دايم زر مي زد ازدواج كرد و رفت ساوه ، شهر پسره . چار ماه يكبار هم به ما سري مي زد . الانم كه سه تا بچه داره و اصلا دو ساله به ما سر نزده .

خودم هم از صبح دهنم سرويس شده از بس رفتم مبال . فكر كنم بخاطر خواستگارمه كه قراره عصري بياد . دوباره صداي هوارهاي آقاجون رفت هوا . احتمالا دوباره مرتضي و ياسر رو تو مبال با هم ديده . خوبه مرتضي خدمت ميره و زيادي اينجا نيست . اگر نه هر روز بايد كمربند مي خورد . همين .

+ ترشح شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط احسان | 

به استفن هاوکینگ ، نابغه دوست داشتنی  

دو ساعتی از سوار شدنم به این قطار می گذشت . در کوپه به جز من ، سه نفر دیگر هم بودند . سعی کردم گردنم را بچرخانم تا اثری از آنها پیدا کنم ، ولی گردنم نچرخید . تلاش کردم دست یا پایم را هم تکان بدهم که باز هم اثری نداشت . حس خاصی نداشتم . شاید نوعی احساس بی وزنی . به احتمال زیاد تا گردن فلج شده بودم و شاید اگر کمی درد داشتم ، به این فکر می کردم که چطور می خواهم عمری را روی ویلچر سپری کنم . در گوشم صدای سوتی ممتد می شنیدم . حادثه به قدری سریع اتفاق افتاده بود که متوجه اش نشدم . به ذهنم که فشار می آورم ، یادم می آید که چشمانم را روی هم گذاشته بودم تا قدری بخوابم ، حس خوبی بود . گرم شدن چشمها و سنگین شدن پلک ها ، که ناگهان حس کردم پرت شدم . قطار از ریل خارج شده بود و من تا کمر زیر تکه های آهن یا شایدم واگنی ، مانده بودم . آتشی که از همه جا سرک می کشید ، پوست صورتم را گرم می کرد . زیر پوستم ، گز گز می شد . احتمالا تا زمانیکه مسولین متوجه واژگونی قطار بشوند ، ده ها نفر در آتش و زیر تکه های سنگین آهن جانشان را از دست داده اند . مطمینا اگر فلج نشده بودم ، تمام تلاش خودم را برای نجات دیگران می کردم . بعید می دانم تا شب کسی از موضوع خبر دار شود و کمکی برسد . سعی می کنم حواسم را به چیزهای دیگری سوق بدهم . تلاش برای یافتن خاطره ای در پس ذهنم ، بی فایده است . شاید شوکه شده ام . شاید هنوز در خوابم . اما خواب نیستم ، اگر بود حتما بیدار می شدم . صدای مهیبی یک لحظه گوشم را پر می کند . احتمالا واگن سوخت قطار منفجر شده است . گاهی تک ناله ای از دور می شنوم . فقط صدای سوختن آتش و افتادن تکه ای آهن بر روی زمین یا خوردن روی تکه ای آهن دیگر می آید . فکر کنم سه ساعتی از اتفاق گذشته است . هنوز هیچ کمکی نرسیده است . سعی می کنم خودم را روی ویلچر تجسم کنم . در پس ذهنم استفن هاوکینگ را می بینم . نابغه فیزیک که همیشه عکسش را روی مجلات ، نشسته بر ویلچر دیده ام . می دانم ناراحتی و افسوس ، نداشتن پا یا تکان نخوردن اندامم فایده ای ندارد و باید حواسم را متمرکز به کنار آمدن با این قضیه بکنم . حالا دیگر همه جا تاریک شده است . تقریبا می توانم تجسم بکنم که چیزی از قطار باقی نمانده است به جز مشتی آهن که همگی از دود سیاه شده اند . تشنه ام شده است . احتمالا به خاطر خونی است که از من رفته است . سرما صورتم را اذیت می کند . چشم هایم سنگین شده است . مقاومتی نمی کنم . شاید ساعتی خواب ، گذشت زمان را برای رسیدن کمک های مسولین تسهیل کند . چشم هایم را می بندم . شاید یک پیانو بخرم و معلم بگیرم . مطمینا مانند قبل نمی توانم ساعت ها بیرون خانه باشم . پرستار هم نیاز دارم . چشمانم کاملا گرم شده است و دوست ندارم آنها را باز کنم . می توانم صدای مامورین امداد را از دور بشنوم . عکسی از استفن هاوکینگ در ذهنم نقش می بندد و می دانم تا چند دقیقه دیگر مرا از زیر آهن ها بیرون می کشند .

فردا صبح خبر واژگونی قطار در صفحه اول همه روزنامه ها به چشم می خورد . با اینکه ماموران امداد تا صبح تمام تلاش خود را بکار بسته بودند اما هیچ مسافری زنده نمانده بود . همین .  

+ ترشح شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 4:33  توسط احسان | 
 
از اول
ترشح الکترونیک
آرشیو ترشحات
عناوین مطالب ترشح شده
عکس من

مترشحین دیگر
مانشت کوه
پا برهنه
روی جاده خودم
قمقمه
سیب زمینی داغ
علی هنرور
زنانگی
مترسک
خواب بزرگ
گرگ بیابان
وقت نوشتن
ویولون سل دیوانه
خط اول
حمایت از گربه های بی سرپرست
رهگذر شهر شب
باغ گمشده
روی جاده خودم
پیرامون
دکتر سعید طالب زاده - مردی برای دوست داشتن
خدایی که همین نزدیکیست
محیا
برای شما ، برای خودم
پاتوق ادبی
تولد یک مرگ
حرفای دخترونه
مطالب انگلیسی فارسی
آب های درخشان
سکوت مرگبار
بدون سانسور
سامان نامه
جاده ابريشم
يك ديوانه عاقل
راوي قصه
در برابر خدا
طعم گس خارك
برفك
كافه كتاب
روياهاي شكسته
نجوا
خانه دل
روياهاي من
دوباره همون ها
ترشحات پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
ترشحی دیگر
گندم نارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM