تبليغاتX
ترشحات مغزی من

يك داستان خيالي !

سعي كرد خود را با گلدان خالي سرگرم كند ،‌اما فكر همسرش مثل خوره او را آزار مي داد . حس شديد بد بيني عذابش مي داد . همسرش روانشناس بود . بيشتر بيمارهاي او را زنان تشكيل مي دادند . نمي دانست كجا خوانده بود كه بيمارهاي روحي به دكترشان علاقمند مي شوند . او هم از همين عذاب مي كشيد . در ذهنش تصوير زن هايي را مي ديد كه هر روزه با همسرش ملاقات مي كنند .  آيا بيماران همسرش به همسرش عشق مي ورزند ؟ شايد همسرش با يكي از همين بيمارها رابطه برقرار كرده باشد ! خودش از تفكرش بدش آمد . نمي دانست آنهمه عشقي كه به همسرش داشت به يكباره چرا جاي خود را به بدبيني داده بود . نه اينكه از عشقش كم شده باشد ولي بدبيني او را عذاب مي داد . يادش آمد روزي يكي از بيمارها ، همسرش را با نام كوچك صدا كرده بود . روز ديگري را هم يادش آمد كه همسرش هنگام سوال و پاسخ از بيمار ،‌دست او را در دست گرفته بود . اما اين ها دليل بر شك به همسرش مي شود ؟ اين سوال هم او را آزار مي داد . سعي كرد بخودش بقبولاند كه شغل همسرش ، نجات روح بيمارانش است ولي بدبيني به او هجوم مي آورد كه چرا زن ها بايد بيماران او را تشكيل بدهند ؟ اين اواخر حتي نزديكي شان هم كم شده بود و دچار رخوت شده بود . شب ها بعد از شام مستقيما همسرش به اتاقش مي رفت و تا زمانيكه خواب بر او چيره مي شد به مطالعه مي پرداخت و او مي ديد كه همسرش بدون اينكه چراغ را روشن سازد ،‌بر روي تخت مي خزد و چندي بعد صداي نفس هايش بلند مي شد كه نشان از خواب عميق او مي داد . آيا او با كسي رابطه دارد كه به او نزديك نمي شود و يا از خستگي است ؟ با نزديك ترين دوست همسرش قرار ملاقاتي ترتيب داد . اما دوست همسرش فقط به او گفت كه سال ها بعد مي فهمد كه همسرش چه خدمتي به خلق مي كند . ده ها سال بعد همسرش دچار مريضي شديدي شد و از دنيا رفت . حال او هر بار سر مزار همسرش مي رود ،‌دسته گل را درست روي نام او قرار مي دهد . زيگموند فرويد . روانشناس . تاريخ تولد ... تاريخ مرگ ... . همين .

+ ترشح شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:4  توسط احسان | 

تا اطلاع ثانوی

این وبلاگ تعطیل می باشد .

بعدا مراجعه کنید . همین

+ ترشح شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:58  توسط احسان | 

در ذهن تان يك روز برفي رو مجسم كنيد . يك آدم دراز و لاغر با يك پالتوي پوست ، يك چتر ، يك كلاه و كفش هاي واكس زده . عينك ته استكاني و كيفي كه در اون محتويات فكري اش است . منظورم از محتويات فكري ، رساله هايي است كه در مورد نظريه هاي والتر بنيامين و فلسفه مدرن نوشته . يك استاد عصا قورت داده دانشگاه . نه روابط اجتماعي خاصي دارد و نه به كار كسي دخالت مي كند . زندگي كاملا آرام با يك نظم خاص ، در يك خانه كاملا ساده كه محتوياتش يك تخت خواب و چندين قفسه كتابخانه است بهمراه عالمي كتاب . قطعا شما چنين آدمي را بارها ديده ايد و يا از كنارش گذشته ايد . خب اين تعاريفي كه كردم دقيقا خود من هستم بدون هيچ رتوشي . اما اينها مهم نيست كه ظاهر من چگونه است ، مشكل من از اينجا شروع شد كه در همون روز برفي كه قبلا به شما گفتم ، در حال عبور از خيابان بيست و سه بطرف مكان دنج هميشگي ام ، كافه هوگو بودم تا مانند هميشه ، قهوه اي بنوشم و چند صفحه اي مطالعه كنم . ناگهان صدايي را شنيدم كه كسي را مورد بدترين القاب قرار دادند . مطمينا حالت بدي بهم دست داد . چطور مي توانند انسانها با نيروي تعقل و تفكري كه دارند ، كه خود اين وجه تمايز بين آنها و ديگر موجودات است ، چنين جمله وقيحي را بر عليه هم بكار ببرند ؟ باور كردنش محال است . امكان ندارد كسي بتواند ، كس ديگر را با اين القاب نشانه برود . در حد منزجر كننده اي اين كار دور از عرف و ادب جامعه و كلا در شان هيچ جانداري نيست ، چه برسد به انسان كه خود متمايزترين موجودات است ، بعلت داشتن قوه درايت و تعقل . اما مشكل يا بي پرده بگويم ، چنين جنايتي بر عليه خود من روي داد . ابدا فكر نمي كردم كسي با من باشد ولي زمانيكه گفت : پرفسور اچ دبلو تارگت دبليو سيس دو پن شارك مادرتان را ... شرمم مي آيد آن جمله را بكار ببرم . مطمين شدم كه طرف خطاب به من است . براي لحظه اي ، ضربان قلبم به صفر رسيد ، عرق سردي روي پيشاني ام نشست و تا همين لحظه كه سه ساعت از آن واقعه شوم گذشته ، نتوانسته ام حتي نفسي نرمال بكشم . آه خداي من . چرا من ؟ چرا بايد اين بلا سر من مي آمد ؟ اگر كسي آنجا بوده باشد و اين جمله راشنيده باشد ، چه ؟ واي بر من . اگر كسي ديده باشد كه كسي مرا اينگونه خطاب قرار داده ، چه فكري در مورد من مي كند ؟ بدرستيكه مي تواند هر عمل خبيثي را به من نسبت دهد و هر كار شومي را . حالا چگونه مي توانم حقانيتم را ثابت كنم ؟ چطور مي توانم به آن شخصي كه اين واژه شوم و پليد را بر عليه من شنيده اثبات كنم كه عمرم را كاملا در راه ارتقاي دانش خودم و دانشجويانم صرف كرده ام ؟ واي خداي بزرگ من ، اگر كسي از اساتيد دانشگاه شنيده باشد چه مي شود ؟ آيابه جز اين است كه در وقت استراحت بين دو كلاس ، با ديگر اساتيد در ميان مي گذارد ؟ هر استادي هم به نوبه خود ، فكري شوم در ذهنش مي پروراند كه من چه ها نكرده ام كه مستحق اين واژه از طرف كسي خطاب قرار گرفته ام . نفسم به سختي در مي آيد . آه خداي من اگر يكي از دانشجويانم شنيده باشد چه مي شود ؟ اصلا اگر خانم ميلو شنيده باشد چه مي شود ؟ به جز اين بوده كه هميشه از زبان من در كافه هوگو فقط در مورد آداب اجتماعي شنيده است ؟ آيا با خودش فكر نمي كند كه خود اين آدم ، يعني من ، واعظي بي عمل بوده ام ؟ حال هيچ راهي برايم نمانده است . بايد حتما خودم را از ميان بردارم . ديگر آبرويي برايم باقي نمانده است . در دانشگاه ، ميان اساتيد ، ميان دانشجويانم و خانم ميلو . همه در مورد من در اين لحظه فكرهايي غلط مي كنند . مي توانم تصور كنم كه پرفسور سيلوت دو راين ، در ميان ديگر همكارانم ايستاده است و در مورد واقعه اي كه امروز در خيابان بيست و سه شنيده است ،‌صحبت مي كند و ديگر همكاران من ، بهتر بگويم همكاران سابقم ،‌چون تا چند دقيقه ديگر مني وجود نخواهد داشت ، سري به نشان تاسف تكان مي دهند كه من چه موجود سخيفي بوده ام . مي توانم تصور كنم كه خانم ميلو در حاليكه با همسايه اش در كافه هوگو نشسته است در مورد من صحبت مي كنند و مي توانم بشنوم كه مي گويد : شينده ايد كه اين مردك پست ... . آه خداي من . مطمينا ادامه حيات برايم مقدور نيست . اين ها را گفتم كه حداقل شما را آگاه كرده باشم . شايد كه با وجداني راحت از ميان شما بروم . بايد به كسي مي گفتم كه هيچ مرا با آن جمله ميانه اي نبوده است . اما يك مشكل اساسي سر راهم است . دقيقا نمي دانم كه آن موجود نامرئي نام مرا بر زبان آورد يا فقط تصوري بوده كه در آن لحظه از شنيدن آن جمله شوم به ذهنم رسيده است . فكرم را كه بكار ميگيرم ، مي بينم كه به جز من ، تعداد زيادي انسان ديگر هم در آن مكان بود . اما نه ... نبايد واقع گرايي را كنار بگذارم . مطمينا ايشان نام مرا بكار برده است . اما بايد نامه اي براي رياست دانشگاه تنظيم كنم و علت خودكشي ام را شرح دهم . مي دانم كه پس از مرگم ، همكاران سابقم راحت تر مي توانند در مورد من نتيجه گيري كنند . بايد جلوشان را بگيرم و خود را مبرا كنم . تا همين لحظه سي و شش صفحه در مورد خودم نوشته ام و هنوز چند صفحه اي ديگر مانده است . مطمينا وقتي نامه ام تمام شد ، مي توانم با خيالي آسوده به دنياي شگفت ديگري پرواز كنم . مطمينا فردا در روزنامه ها مي نويسند " بزرگترين تراژدي قرن – مرگ يك پرفسور فلسفه در سايه اي از ابهام " . آه ابهام ؟؟؟ نه اينها نمي توانند براحتي واقعه اي كه بر من گذشته را زير سايه ابهام قرار بدهند . بايد نامه اي هم به روزنامه ها بنويسم كه مرگم از ابهام بيرون بيايد . اما تلويزيون ها چي ؟ بايد براي تمامي شبكه هاي تلويزيون هم نامه بنويسم و شرح واقعه را بدهم . خبرگزاري ها هم همين طور . داشتم فراموش مي كردم . من بعد از كسب دو نوبلي كه بخاطر دو كتابم گرفتم ،‌چهره اي بين المللي شده ام ، مطمينا فردا تمام جرايد كشورهاي ديگر هم در مورد من مي نويسند . بايد براي آنها هم واقعه را شرح بدهم . خدايا آيا واقعا با تمام اين نويسندگي هايي كه بايد انجام بدهم ،‌فرصتي هم براي خودكشي ام هست ؟ مطمينا نه . شايد بهتر باشد كه به كافه هوگو بروم و قهوه اي بنوشم تا بتوانم تمركزم را بار ديگر بدست بياورم . از در بيرون مي روم . نسيمي صورتم را به آرامش مي رساند . اندكي از زخمم تسكين مي يابد . شايد اشتباه از تخيلات من بوده است . اما كسي از دور مرا صدا مي كند . مطمينا مرا صدا مي كند . مي ايستم . مي شنوم كه كسي مي گويد : پرفسور اچ دبلو تارگت دبليو سيس دو پن شارك مادرتان را ... . خداي من ... . همين .  

+ ترشح شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 5:1  توسط احسان | 

از برخورد انبر فلزي سرد با دندانم ،‌تا مغز سرم تير كشيد . سعي كردم ماهيچه هاي دهانم را منقبض كنم ولي نشد . بي توان تر از آن بودم كه بخواهم ممانعت كنم . دندانم را كشيد . حس مي كردم كه خون از لب هايم بيرون مي ريزد و تمام رگهايم بيرون كشيده مي شود . نعره زدم . از درد بخود مي پيچيدم ولي بي رحم ها با زور ليواني آب نمك و آب ليمو را در دهانم ريختند . لثه ام به انفجار رسيد . سوزش تمام بدنم را گرفت . فقط مي خنديدند . صداي خنده هاشان در گوشم طنين مي انداخت . چشم هايم بي اراده بسته شد . فقط حس كردم كه پاهايم روي زمين سرد كشيده مي شود . باد سردي كه از پنجره هاي شكسته در راهرو مي پيچيد ، با پيراهن از خون خيس شده ام برخورد مي كردو تا مغز استخوانم مي لرزيد . صداي بسته شدن در آهني سلول انفرادي ام و افتادن من زوي زمين سرد سلول و بي هوش شدنم . نمي دانم چقدري گذشت كه بهوش آمدم ؛ شايد از درد لثه ام بود و جاي دندان كشيده ام كه مي سوخت . تمام بدنم مي لرزيد . چهار سال تمام ،‌از صبح تا شب در تاريكي من را شكنجه مي دادند . شش ناخنم را كشيده بودند و سه دندانم را هم همينطور . پشتم ديگر پوستي نداشت و احساس مي كردم كه ضربات شلاقشان روي استخوانم فرو مي آيد . از من اسم مي خواستند . اسم هايي كه من نمي دانستم . چهار سال پيش مرا گرفتند . چشم بسته به اينجا آوردند و فقط شكنجه و شكنجه و شكنجه . با وحشيانه ترين اسباب و بي رحم ترين انسان هاي شكنجه گر . هيچ چيز نمي دانستم . نه اسمهايي كه مي گفتند را مي شناختم و نه مكانهايي كه نام مي بردند . بهم بي خوابي مي دادند ،‌ روي زمين سرد ،‌دست بسته مرا مي گذاشتند و قطره هاي آب سرد روي سرم مي چكيد . صداي خوردن قطره هاي آب روي سرم ،‌ ديوانه كننده بود . ساعت ها همين كار را مي كردند . وقتي استخوانهايم از سرما بي حس مي شد و لباسم كاملا خيس مي شد ، شروع ميكردند شلاق زدن . پيراهن خيسم با خوني كه از بدنم بيرون مي زد سنگين مي شد . هر شلاق تكه اي از بدنم را شكاف مي داد و هر تكانم ، تكه اي از پوستم را كه به پيراهنم چسبيده بود مي كند . اين ها مشتي حيوان بودند كه بويي از شرف و انسانيت نبرده بودند . بارها وقتي كه جسم نيمه جانم را روي راهروهاي سرد و خيس اينجا مي كشيدند ،‌حس مي كردم كه تكه هايي از بدنم به زمين مي چسبد . مجبورم مي كردند كه با پشتم روي نمك بخوابم و سوزش بي حد اين كار را تحمل كنم . كافي بود صدايي از من بلند شود ،‌ تكه پاره ام مي كردند . فقط به اين دليل كه من نامي را بگويم كه اينان مي خواستند . مي گفتند در خانه من اوراقي پيدا كرده اند كه ثابت مي كند من رفيق استالين را ريشخند كرده ام . مي گفتند از طريق شنود تلفنم ، پي به روابط من با ضد كمونيست ها برده اند . بعد چندين اسم مي بردند كه من بگويم با آنها چه رابطه اي داشته ام . ولي من هيچ نمي دانستم .

دو سال ديگر هم شكنجه شدم و عاقبت يكروز آزادم كردند . بعد از شش سال مي خواستم پا به دنيايي خارج از سلول تاريك و سرد انفرادي ام بگذارم . فقط شنيدم كه مي گفتند ديوار را خراب كرده اند . روي چرخ نشاندنم . از راهروها كه مي گذشتم ،‌همه مشغول از بين بردن و سوزاندن مدارك و اعترافات بودند . وقتي بيرون آمدم ،‌ اوضاع فرق كرده بود . ديوار بين دو آلمان را برداشته بودند و مردم پايكوبي مي كردند . برايم مهم نبود . نه دنداني داشتم كه بخواهم از كيك هاي آنان بخورم و نه پايي براي پايكوبي . دو پايم بر اثر كشيدن ناخن ها و شلاق ها مبتلا به قانقاريا شده بود و هر دو پايم را قطع كرده بودند . كسي توجهي به من نمي كرد . از ميان سيل جمعيت خودم را عبور دادم و به خانه ام رسيدم . جايي كه شش سال پيش دستگيرم كرده بودند . نيازي به كليد نبود . خانه ام تبديل به مخروبه اي شده بود كه در طي اين سال ها ، هر كس به طبع نيازي كه داشته بود ، چيزي را از خانه ام دزديده بود . سال ها گذشت و چهل و دو سال بعد كه هشتاد و نه ساله بودم ، پيرمردي به خانه ام آمد . گفت كه از دوستانم بوده و با زحمت مرا پيدا كرده است . سال ها ميگذشت و او تمام اين سال ها را بدنبال من بوده . تعارفش كردم نشست و آنقدر گفت كه يادم آمد . قبل از دستگيري ام ، از بهترين دوستانم بود . برايش قهوه آوردم . از او عذر خواهي كردم كه نتوانسته بودم بشناسمش . از شكنجه هايي كه شده بودم گفتم و از فراموشي تمام خاطراتم و آشنايانم . ناراحت بود . سرش را پايين انداخته بود و گريه مي كرد . عاقبت چيزي را كه نبايد مي گفت ،‌به زبان آورد . درست چهل و هست سال قبل همين آدمي كه روبرويم بود بهمراه دوست ديگري تصميم گرفته بودند كه كمي تنوع ايجاد كنند . تماس با كميته و دستگيري من فقط براي شوخي . شوكه شده بودم . نمي توانستم بفهمم كه چطور توانسته بود با من اين كار را بكند . حالا مي خواست كه من او را به آنچه مستحق بود برسانم . تپانچه اي را از جيبش در آورد و به من داد و خواست كه به سرش شليك كنم تا انتقامم را از او گرفته باشم . چند دقيقه اي به سكوت ميان ما گذشت . تپانچه را به او دادم و او را به بيرون هدايت كردم . در را پشت سرم بستم ‌. ديگر در اين سن برايم مهم نبود كه آن شش سال برايم چگونه گذشته . واقعا برايم مهم نبود . براحتي بخشيدمش . هم او و هم آن يكي را . تمام اين سال ها ، فكر اينكه چرا دستگير شده بودم ، نگذاشته بود كه بخوابم . حالا مي توانستم راحت روي تخت دراز بكشم و بدون ديدن كابوس بخوابم . علت را يافته بودم . فقط يك شوخي دوستانه . همين .  

+ ترشح شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:46  توسط احسان | 
 
از اول
ترشح الکترونیک
آرشیو ترشحات
عناوین مطالب ترشح شده
عکس من

مترشحین دیگر
مانشت کوه
پا برهنه
روی جاده خودم
قمقمه
سیب زمینی داغ
علی هنرور
زنانگی
مترسک
خواب بزرگ
گرگ بیابان
وقت نوشتن
ویولون سل دیوانه
خط اول
حمایت از گربه های بی سرپرست
رهگذر شهر شب
باغ گمشده
روی جاده خودم
پیرامون
دکتر سعید طالب زاده - مردی برای دوست داشتن
خدایی که همین نزدیکیست
محیا
برای شما ، برای خودم
پاتوق ادبی
تولد یک مرگ
حرفای دخترونه
مطالب انگلیسی فارسی
آب های درخشان
سکوت مرگبار
بدون سانسور
سامان نامه
جاده ابريشم
يك ديوانه عاقل
راوي قصه
در برابر خدا
طعم گس خارك
برفك
كافه كتاب
روياهاي شكسته
نجوا
خانه دل
روياهاي من
دوباره همون ها
ترشحات پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
ترشحی دیگر
گندم نارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM