تبليغاتX
ترشحات مغزی من

خواهر سانتين تسبيحش را كنار پيكره مسيح گذاشت . سرش را به نشانه احترام خم كرد و بلند شد . از شانزده سالگي كه به اين صومعه آمده بود ، هر شب قبل از خواب براي دختراني كه بيرون از صومعه زندگي مي كردند دعا مي كرد . براي اينكه ديگر در هيچ جاي جهان جنگي نباشد . براي گرسنه ها . براي فقيران و براي همه مردم . زندگي اش را در اين صومعه وقف آموزش اندرزهاي پاك پسر خدا كرده بود به دختران يتيمي كه به صومعه مي آوردند و يا دختراني كه خودشان آمده بودند و مي خواستند كه راهبه شوند اين اندرزها را عاشقانه و با ايمان كامل درس مي داد . سي و شش سال از عمرش مي گذشت و هيچگاه معصيت نكرده بود . دچار لغزش نشده بود و هميشه در امور خير براي ديگران پيشقدم مي شد . خواهر مسي ، مدير صومعه او را مي ستود و بارها از اسقف شهر براي او تبركاتي آورده بود . حتي يكبار هم كه پاپ به شهر آمده بود ، او را كانديد كرده بودند كه بعنوان نماينده صومعه خواهران باكره به شهر برود و پاپ را از نزديك ببيند كه ارابه سوليوان ، چرخش شكسته بود و او موفق نشده بود كه به شهر برود ولي خدا را شكر كرده بود و روزه سپاس گرفته بود كه حكمت خدا در اين بوده است . هميشه ليخند بر لب داشت . به دختراني كه در صومعه بودند در شستن لباسهاي خواهران كمك مي كرد . پيانو را خوب مي نواخت و به دختراني كه خواندن بلد نبودند ،‌خواندن و نوشتن ياد مي داد .

به تخت اش رفت . دعاي قبل از خوابش را خواند و كتابي را كه صبح سوليوان از شهر برايش خريده بود را باز كرد . عادت داشت كه قبل از خواب انجيل بخواند ولي اگر سوليوان كتابي را برايش مي آورد ، كتاب را مي خواند . بياد هفته قبل افتاد كه آملي را خوانده بود . زندگي دختركي در يك روستا كه خود را وقف مسيحيت كرده بود . در دل براي آميلي دعا كرد ، هر چند مي دانست كه شخصيتي خيالي است . نگاهي به جلد كتاب انداخت ، سفيد مثل برف و كلماتي طلايي " يوستين به قلم ماركي دوساد " . از سادگي جلد خوشش آمد . فكر كرد كه كتاب در مورد زندگي دختري بنام يوستين است . دختري كه در مزرعه اي كار مي كند و عاشقانه مسيح را مي پرستد . شمع روي ميز كنار تخت را نزديك تر آورد . كتاب را گشود .

***

نزديك صبح كتاب را به پايان رساند . حس عجيبي تمام بدنش را پر كرده بود . نفسش به سختي در مي آمد . گرمش شده بود . باور نمي كرد كه توانسته باشد ، كتاب را به پايان رسانده باشد . احساس مي كرد كه خون با فشاري كه مثل خوردن ودكا در روز عيد پاك است در تمام بدنش جريان پيدا كرده است . دستش را به زير پيراهنش برد . مردد بود ولي دستش را به بين پاهايش رساند . لباس زيرش كمي نم دار شده بود . سريع دستش را كشيد و چشم هايش را بست . بدون اينكه اراده اي داشته باشد ، انگشت نم دارش را بو كشيد . سرش گرم تر شد . انگشت را در دهانش گذاشت و آنرا به آرامي مكيد . انگار كه ضربه اي به او وارد شده باشد ، ناگهان از جا بلند شد . باورش نمي شد كه اين كار را كرده باشد . از روي تختش برخواست و كنار پيكره مسيح رفت . " اي پسر خدا ،‌مرا ببخش ... من .... " نمي توانست تمركز كند . گويي چيزي درونش به حركت در آمده بود . حسي كه برايش كاملا غريب ولي گويي سال ها منتظرش بوده است . حسي خوشايند و وسوسه كننده . نگاهي به كتاب روي تخت انداخت . آيا گناه كرده بود ؟ سعي كرد تمركزش را بدست بياورد و براي خودش طلب عفو كند ولي هيچ جمله اي به ذهنش نرسيد . دستش را به سمت تسبيح اش برد ولي دستش را كشيد . آيا دستش آلوده به ترشحات شيطاني شده بود ؟ مطمينا دستش ديگر پاك نبود . باز هم سعي كرد كه بتواند دعا بخواند و استغفار كند ولي نتوانست . به تخت اش برگشت . روي آن نشست . دوباره دستش را به بين پاهايش رساند . اين بار با جرات تر ، دست را به زير لباس زيرش برد . آهي كشيد . انگشت خود را ميان موهاي نرم و حرير مانندش بازي داد . شكافي نرم را زير انگشتش لمس كرد . احساس گرمايي خوشايند در وجودش رخنه كرد . نفس هايش سنگين و بلند شده بود . انگشت خود را با فشار بيشتري به شكاف كشيد . حال تمام انگشتش خيس شده بود . ليزي انگشت اش ،‌حركت انگشت را روي پوست اش خوشايند تر ميكرد . انگشتش را آرام به درون شكاف لغزاند . سوزش عجيبي بدنش را فرا گرفت ولي گويي قادر به كنترل خودش نبود ،‌با بيشتر كردن فشار درون روزنه اي كه حس مي كرد مانند غنچه اي باز مي شود ،‌سوزش بيشتر مي شد ولي گويي هيچ اراده اي در كنترل و بيرون كشيدن برايش باقي نمانده بود . روي تخت افتاد . حال انگشت را به راحتي درون روزنه مي كرد و در مي آورد . صداي نفس هاي بلندش را مي شنويد و محكم تر انگشت خود را فشار مي داد . انگشتش از حرارت مي سوخت ولي گويي روحش به آسمان ها پرواز مي كرد . ناگهان چشمهايش بسته شد . جيغ كوتاهي كشيد و تمام بدنش به يكباره لرزيد . بي حسي مطلق . پرواز در آسمان در حال بي وزني و درست مثل خاطره كودكي اش كه تخيل اش او را به روي ابرها مي برد و روي نرمي و سفيدي ابرها مي توانست كودكانه بازي كند . سبك شده بود . انگار باري چند ساله از روي دوش اش برداشته شده بود . نمي دانست چقدر گذشته ولي آرام آن حس سرخوشي جايش را به واقعيت مي داد . با كرختي بر لبه تخت نشست . دستش را بيرون آورد . بوي خاصي فضاي كوچك اتاقش را پر كرد . شمع را نزديك تر آورد . دستش قرمز شده بود . نگاهي به لباسش انداخت . خون تمام لباسش را قرمز كرده بود . ملحفه هاي تخت هم قرمز شده بود و حتي روي سنگفرشهاي تيره اتاق هم قطره هايي از خون ريخته شده بود . نفس عميقي كشيد . به پيكره مسيح خيره شد . به ميز كنار تخت اش نگاهي انداخت . تصميمش را گرفت . چمدانش را بست و از ميان انجيل و يوستين ،‌يوستين را برگزيد و ديگر كسي او را در آن صومعه نديد . همين .

 

 

+ تخلیه شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3:4  توسط ا.ب.غ  | 

دوستان گرامی

از همه شما به خاطر لحن تند و بی ادبانه ام در مطلب قبلی عذر خواهی می کنم ، می دانم که شایسته نبود در وبلاگم با این الفاظ بنویسم ، ولی باور کنید که در اوج عصبانیت بودم و کماکان هستم .

نمی دانم چه بکنم ، فقط می دانم که ارتباط سه ساله ای که با خیلی از دوستان داشتم بطور کل در یک آن از بین رفت ، نه می توانم آن دوستان را مطلع کنم و نه می توانم ایمیلم را داشته باشم ، به هر حال امیدوارم عذر خواهی من را بپذیرید .

همین 

***

در پایان جنگ وقتی جنگجو کشته شد  

مردی بر بالینش آمد و گفت : نمیر ، دوستت دارم

اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند .

دو مرد نزدیکش آمدند و تکرار کردند : ما را ترک نکن ، شجاع باش ، برگرد

اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند .

پس بیست ، صد ، هزار ، پانصد هزار آمدند و تکرار کردند :

آیا اینهمه عشق نمی تواند کاری علیه مرگ انجام دهد ؟

اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند .

پس میلیونها تن جمع شدند ، احاطه اش کردند و تمام شان فریاد زدند :

 "برادر ما را ترک نکن " 

اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند .

پس تمام مردان روی زمین جمع شدند .

جسم غمگین آنها را دید و حرکت کرد ، به آرامی برخواست و اولین نفر را بوسید و بعد به راه افتاد

سزار واله ژو - پرو  

+ تخلیه شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:45  توسط ا.ب.غ  | 

پسورد آیدی من توسط یک حیوان پست در این چند روزه اخیر هک شده است .

نمی دانم در عصر کنونی ، چرا هنوز هستند کسانیکه نمی توانند عقاید دیگران را تحمل کنند و یا حداقل نمی توانند مثل یک آدم نقطه نظراتشان را بگویند و دست به این نوع اعمال می زنند . 

سال ها این نوع افراد چه در راس حکومت ها و چه در میان توده های مردم بوده اند . حکومت های کمونیستی ، توده ای ها ، سوسیالیسم ها و چه و چه که هر کدام از دیگری گوی لجن بودن را می دزدیدند که بگویند ما گه تریم ، ما لجن تریم ، ما روی افکار و اشخاص باید نظارت داشته باشیم .

نمی دانم با این افکار متحجر ما به کجا می رویم ؟

به هر حال امیدوارم روزی شاهد این باشیم که این افراد نسل شان از روی زمین برداشته شود و یا حداقل به همان خوکدانی خودشان برگردند که با این نوع نگرش و اعمال شان همان بهتر که از مدفوع خود بخورند و بسان خوک در کثافت خود غرق بزنند و شنا کنند . به نظر من این نوع افراد متحجر آنقدر از خوردن مدفوع خود ارضا شده اند که به دست و پا افتاده اند تا از خروجی های معده ای من هم دهان خود را شیرین سازند . من هم بخیل نیستم و مخرجم را به لب این افراد نزدیک می سازم تا دمی روحشان جلا پیدا کند و صورتشان میک آپ شود تا غرق در شعف شوند و از پیروزی شان جشن بگیرند ...

به هر حال دوستانی که از این وبلاگ پیام من را می بینند لطف کنند و به آیدی من ایمیل ارسال نکنند تا آیدی جدیدم را خدمتشان معرفی کنم .

فعلا همین .

+ تخلیه شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:32  توسط ا.ب.غ  |