تبليغاتX
ترشحات مغزی من

دو روز بود كه يكسره باران مي آمد . صداي برخورد قطره هاي باران به شيرواني هاي فلزي خانه هاي روستا ، خواب را بر همه حرام كرده بود . گاهي بادي شديد ، در طويله اي را بر هم مي كوبيد و اسب ها و قاطرها شروع به سر و صدا مي كردند . پدر آلمادور هم از اين قاعده مستثني نبود . شب ها به سختي مي توانست بخوابد . معمولا شب كه مي شد شمعي را در محراب روشن مي كرد و خود را با انجيلش سرگرم مي ساخت . اما سه شنبه شب اوضاع فرق كرد . پدر تازه چشمهايش گرم شده بود و فشار چند شب بي خوابي او را وادار به خواب كرده بود كه صداي مشت هايي كه به در كليسا مي خورد او را از خواب پراند . ملاني با اندامي كه از سرما و باران مي لرزيد او را اينچنين بيدار كرده بود .

***

پدر آلمادور پس از شنيدن صحبت هاي ملاني لباسهايش را پوشيد و تسبيحش را بهمراه انجيل و آب مقدس با خود برداشته و به خانه آنتوان دهقان رفت . مادر خانواده در حاليكه به شدت گريه مي كرد او را به اتاق ماريا برد . آنتوان دهقان دست هاي ماريا را گرفته بود و ماريا جيغ مي كشيد . پدر آلمادور نور شمع را بصورت ماريا نزديك كرد و صليبي كشيد . سپس به كف دستهاي ماريا كه خون از آنها بيرون مي زد نگاهي انداخت و متوجه زخم هايي روي پاي او شد كه دوباره صليبي كشيد ،‌ سپس از همه خواست تا زانو بزنند و گفت : آنتوان دخترت پذيراي روح مسيح شده ...

خانواده يك صدا گفتند : استيگماتا ؟ وپدر آلمادور با سر تاييد كرد . سپس همه را به بيرون راهنمايي كرد و از آنها خواست كه دعا كنند .

هفته ها مي گذشت . ديگر كليسا تعطيل شده بود و پدر آلمادور تمام زمانش را به ماريا اختصاص داده بود . او در اين چند هفته به هيچكس اجازه ورود به اتاق ماريا را نداده بود . گاها كه يكي از اهالي ،‌ آنتوان دهقان را مورد پرسش قرار مي داد ،‌ آنتوان دهقان فقط مي گفت كه مسيح بر خانه آنها نازل شده است . مردم دهكده ، خانه آنتوان را مي پرستيدند و تمام ديوارها و حصارهاي خانه آنتوان دهقان تبديل به محلي براي نذورات مردم دهكده شده بود و پارچه هايي كه مردم براي حاجت شان به ديوارها و حصار خانه آنها گره زده بودند .

دو سال بعد زمانيكه پدر آلمادور از اتاق بيرون آمد ، همه افراد دهكده جمع شده بودند . ريش هاي پدر تا اندكي بالاي شكمش رسيده بود و از آن لباس فاخر كشيشي فقط تكه اي كهنه باقي مانده بود . مادر خانواده از او سلامتي دخترش را جويا شد ، پدر آلمادور هيچ نگفت و از خانه آنتوان خارج شد و مردم به اتاق ماريا هجوم بردند .

***

 تا امروز كه من اينها را مي نويسم هيچكس نفهميده كه در آن دو سال چه بين ماريا و پدر آلمادور گذشته است . اما شايد روزي رازي كه سالهاست با خود حمل مي كنم را بنويسم . اينكه از ميان سه فرزندي كه ماريا در آن دو سال سقط كرده بود فقط من بعنوان فرزندي حرامزاده كه نتيجه شهوت حيواني پدري مقدس است به يادگار    مانده ام و ... همين .  

 

+ ترشح شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 3:53  توسط احسان | 
 
از اول
ترشح الکترونیک
آرشیو ترشحات
عناوین مطالب ترشح شده
عکس من

مترشحین دیگر
مانشت کوه
پا برهنه
روی جاده خودم
قمقمه
سیب زمینی داغ
علی هنرور
زنانگی
مترسک
خواب بزرگ
گرگ بیابان
وقت نوشتن
ویولون سل دیوانه
خط اول
حمایت از گربه های بی سرپرست
رهگذر شهر شب
باغ گمشده
روی جاده خودم
پیرامون
دکتر سعید طالب زاده - مردی برای دوست داشتن
خدایی که همین نزدیکیست
محیا
برای شما ، برای خودم
پاتوق ادبی
تولد یک مرگ
حرفای دخترونه
مطالب انگلیسی فارسی
آب های درخشان
سکوت مرگبار
بدون سانسور
سامان نامه
جاده ابريشم
يك ديوانه عاقل
راوي قصه
در برابر خدا
طعم گس خارك
برفك
كافه كتاب
روياهاي شكسته
نجوا
خانه دل
روياهاي من
دوباره همون ها
ترشحات پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
ترشحی دیگر
گندم نارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM