- دوست داشتي الان جاي من كي بود ؟
- هان !!!
- مي گم دوست داشتي جاي من الان كس ديگه اي را بغل مي كردي ؟
- مثلا كي رو ؟
- يه آدم خيكي رو ... چه مي دونم كيو
- پس واسه چي مي پرسي ؟
- ولش كن اصلا ... اون چراغو خاموش كن كپمونو بزاريم
- ديوونه اي ها
- چراغو خاموش كن
- مي خواي بخوابي ؟
- نه مي خوام برم بدم ...
- چرا چرت مي گي ؟
- يعني چي مي خواي بخوابي ! خوب مي خوابم بخوابم ديگه
- هر گهي مي خواي بخور
- خفه شو بابا
- چته ... دوباره يونجت زياد شده ؟
- زر نزن چراغو خاموش كن
- نمي خوام خاموش كنم
- به چپم
- منم به تخمم
- آهانننن ... نمرديم و فهميديدم حضرت آقا تخمم دارند
- زرشك .. پس فكر كردي توله هايي كه پس انداختي هديه خداوندي بوده ؟
- نه فكر كردم خودم تنهايي ريدم ، اصلا حواسم به تخم سركار نبود
- ديوونه اي ها
- پس فكر كردي سالمم ؟
- قربونت برم من
- برو
- يه ماچ بده
- بيا اومممممم
- جون
- چند تا دوسم داري ؟
- هيچي
- لوس نشو
- اندازه دنيا
- منم ميميريم برات
- جون ... بيا بغلم
- اگه يروز بفهمم به من ...
- چرند نگو
- باز قاطي كرديا
- كي ؟
- يه مرد خيكي
- اصلا گه به گور من اگه ديگه بخوام با تو يك كلمه حرف بزنم
- به چپم
- منم به تخمم
- آهان نمرديم و فهميديدم آقا تخم هم داره
- گمشو بابا ، تو ديوونه اي
- تازه فهميدي ؟
همين .
گاسپر چشمهايش را بهم فشار داد . صداي زنگي تمام گوشش را پر كرده بود . با مشت به شقيقه هايش كوبيد و تمام صورتش را با ناخن هايش خراشيد . چنگ هايش را در ميان موهايش كرد و تكه اي از موهاي درون مشت آمده اش را با تمام وجود از سر جدا كرد . شب ها اين طور مي شد و معولا زمانيكه چشمهايش براي خواب آماده مي شد ، مردمك چشمهايش تا بيشترين حد ممكن باز مي شد و سپس صداي زنگي درون گوش و سرش مي پيچيد و او را به حالت جنون مي انداخت . اختيار از دست مي داد و كف تمام دهانش را پر مي كرد و درون شلوارش ادرار مي كرد . معمولا طول هر حمله عصبي اش بيشتر از سه دقيقه نبود ولي همان سه دقيقه كافي بود تا تمام بدنش را خون بياندازد و براي ساعت ها بيهوش شود . گاسپر تنها بود و هيچ خانواده اي نداشت . هفده سال پيش بود كه اولين حمله به او دست داده بود . هيچ دكتري دردش را تشخيص نداده بود و از آن پس او كاملا منزوي شده بود و در طول اين هفده سال از خانه بيرون نيامده بود . غذايش حشرات ريز و درشتي بودند كه از پنجره وارد اتاقش مي شدند و گاهي از خون بدنش تغذيه مي كرد و تكه اي از گوشت بدنش را گاز مي زد . وقتي شب ها حملات عصبي اش دست مي داد ، سرش را تا حد جنون به ديوار مي كوبيد بطوريكه گوشهايش كر شده بود و قدرت تكلم را از دست داده بود . تمام بدنش از زخم هايي چركين و خشك شدهء مواد زرد رنگ و لزج و متعفني كه از اين زخم ها در طول ساليان با ناخنش كنده بود ، پوشانده شده بود . بوي ناي خانه اش را حس نمي كرد وگاهي كه مدفوعش را در شلوارش تخليه مي كرد انگشتي از آن مي خورد . تا حد جنون خود ارضايي ميكرد به حدي كه از حال مي رفت و نوشيدني اش همين موادي بود كه هنگام خود ارضايي از خود دفع مي كرد يعني مايعي قهوه اي رنگ كه طعمي تلخ و زهر گونه داشت . ساعت ها مقابل تنها قاب عكس روي ديوار مي ايستاد و به قاب شيشه شكسته خيره مي شد . شايد اگر به كسي مي گفت كه جوان درون قاب ، همان جواني كه لبخندي نمكين بر لب داشت و كافي بود تا با اشاره اي هر دوشيزه جواني را به زانو در آورد خودش است باور نمي كرد و مطمينا هم همينطور بود . اكنون خوب مي دانست كه چرا اينگونه شده بود . درست هجده سال پيش وقتي كه مانند جوان درون قاب با هر نگاهي دلي را به تسخير در مي آورد ، جنگ شروع شده بود و وظيفه او در طي يكسال جنگ ، شليك تير خلاصي در گلوي كودكان نوزاد دشمن بود تا مبادا روزي بزرگ شده و بر عليه كشور او بجنگند . او خوب مي دانست كه تقاص چه چيزي را پس ميدهد ، چون نگاه هاي آن نوزادان را در هنگام كشته شدن در هر حمله عصبي اش به ياد مي آورد و جيغ آنان در سرش مي پيچيد . همين .