تبليغاتX
ترشحات مغزی من

مزخرف اول

زن اولی یک تخم گذاشت و رویش نشست . زن دومی هم تخم گذاشت ، اما تا آمد رویش بشیند ، تخم از وزن زیاد زن تلپ شکست .

مرد اولی از راه رسید و دو تا نوک به نوک زن اولی زد و کلی بهشان حال اضافی دست داد .

مرد دومی از راه رسید و نگاهی به زرده کج و کوله بیرون ریخته از تخم انداخت . بدون اینکه معطل کنه پرید روی زن دومی و شروع کرد به حرکات فیزیکی .

اما فردا شب وقتی تخم ها شکست ، مرد اولی هیچ نوکی به نوک زن اولی نزد . اما مرد دومی نوک زدن رو ول نمی کرد . از تخم زن دوم یک جوجه پسر بیرون افتاده بود و از تخم زن اولی فقط یک مگس ویز ویز کرده و بیرون آمده بود .

مزخرف دوم

آدم برفی زور می زد تا با دو تا دکمه ای که جای چشاش گذاشته بودند ، هویجی که دماغش بود رو نگاه کنه . هر چی زور زد نتونست هویج رو ببینه ولی احساس می کرد کجه . هر چی از دهنش در اومد به دو تا بچه ای که درستش کرده بودند گفت و تا آخر زمستون یک بس فحش داد و به فکر این بود که حالا دو میلیون از کجا بیاره هویج اش رو مثل هویج آنجلینا جولی کنه . عجب زمستان گهی بود یا این هویج مشکی اش .

مزخرف سوم

زن دومی داشت به جوجه اش که با دختر همسایه آدم برفی می ساخت نگاه می کرد و یاد روزی افتاده بود که مرد اولی بهش پیشنهاد داده بود و او پذیرفته بود . جوجه اش داشت زوری یک بادنجان را جای دماغ آدم برفی می تپوند روی صورت آدم برفی . وقتی کارشون تموم شد ، با دختر همسایه دویدند طرف درخت ها و دو ربع بعد که زن دومی جوجه اش را برای شام صدا کرد ، دید که دختر همسایه سریع یک تخم از تو شرتش انداخت پشت درخت ها و جوجه اش شلوارشو کشید بالا . دلش خنک شد و نوکی به خودش زد .

مزخرف چهارم

همین !

 

+ تخلیه شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط ا.ب.غ  | 

مقدمه ؛ سال جديد هر چه به كيبورد ، مغز و ماتحتم فشار آوردم تا بتوانم چرندياتي مانند قبل بنويسم نشد كه نشد . اصلا انگار تمام ترشحاتمان به يكباره خشك شد . داشتم سرم را به ديوار مي كوبيدم كه يادم آمد شعرهاي دوستم وستا ، جان مي دهد براي اينجا . هر چه نباشد ترشحات مغزي اون خيلي وافر تر از مال من است . بعد ديدم يك شعر كه به درد نمي خورد ، كردمش دو تا شعر و يك تا داستان از ترشحات مغزي بلقيس سليماني . به هر حال همين .

شعر اول

وستا در صف 1

در صفي طولاني گيج مي خوردم

اين ابتداي مدرسه بود

خانمي با يك ليوان

آب قند

به خونم فشار مي آورد

تا بتركد رگي از گردنم

ابتداي مدرسه بود

در آشپزخانه ضعف هاي بچه ها را مي شستند

خانمي با يك ليوان

ضعف ها را مي شست

دوباره يادم مي آيد

ابتداي مدرسه بود و

چغندرها در يك صف به ترتيب قند ايستاده بودند

به ترتيب قند

گيج مي خورم و

به خونم فشار مي آورم

شعر دوم

جزام كه 2

گريبان واگيرم شده است

راهي ندارم

راهي ندارم جزام كه خود را بسوزانم

كاش

كتاب هايي كه نظافت را رعايت مي كردند

خوانده بودم

به سرعت مي گذرند

با اين عجله كزاز مي روند ؟

راهي ندارم

جزام كه خود را بسوزانم

 

داستان

دوازده سالگي

خواهر بزرگم در هفده سالگي ازدواج كرد و در سي و دو سالگي مرد . او دو دختر دو قلوي هشت ساله داشت كه كاملا شبيه خودش بودند . خواهر دومم در بيست و هفت سالگي ازدواج كرد و در چهل سالگي مرد . او يك پسر و يك دختر داشت . خواهرم مي گفت : دخترش خيلي شبيه من است . من در دوازده سالگي مردم ، وقتي هنوز خواهرهايم ازدواج نكرده بودند .

 

1- از كتاب كلاغ از خوشحالي در پوست خود نمي گنجشك – رضا غني رايني ( وستا ) – نشر ثالث

2- از كتاب كلاغ از خوشحالي در پوست خود نمي گنجشك – رضا غني رايني ( وستا ) – نشر ثالث

3- از كتاب بازي عروس و داماد – بلقيس سليماني – نشر چشمه

 

+ تخلیه شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط ا.ب.غ  | 

 

انگشتهایم روی کیبوردم بود و داشتم به داستان جدیدم فکر می کردم که یک اس ام اس رسید .

" مجله هفت توقیف شد "

سرم رو بین دو دستم گرفتم . تقریبا همه رفقا و فامیل و اهل کوچه و خیابان می دانستند که روی این مجله چقدر حساسم .

ده دقیقه ای نگذشته بود که اس ام اس دیگری رسید . خوشحال شدم و فکرکردم تکذبیه خبر توقیف مجله است . ولی این یکی هم آهم رو در آورد .

" مجله دنیای تصویر توقیف شد "

به کلی داستان ام از ذهنم پرید . سعی کردم با بچه های دو مجله تماس بگیرم و دلیل توقیف مجله شان را بپرسم که نمی دانم چرا همشون در دسترس نبودند .

شب شد و نشستم جلوی تی وی وطنی .

" داوود اسدی بازیگر خوب تلویزیون و سینما به علت ... "

" شاهرخ سخایی عکاس سینما به علت ... "

دیگه اشکم در اومد . رفتم توی اتاق و در را بستم . یکی یکی کسایی رو که می شناختم و برام عزیز بودن و در سال پیش از دست دادمشون جلوی چشمم اومدند .

عمو رسول احدی که سر فیلم های عمو رسول ( ملاقلی پور ) باهاش آشنا شدم و چقدر ماه بود . ژازه تباتبایی که هیچوقت یادم نمی ره توی اون انبار باغ وحشش چقدر عصبانیش می کردم و حرصش می دادم فقط بخاطر اینکه یکبار من رو دو ساعت پشت در کاشته بود .

فواد نور عزیز که تهیه کننده بود . حمید دلشکیب نازنین که بازیگر بود . گرشا رئوفی که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم . عمو صادق ( نیکول ) فریدنی که به حق استاد بزرگ عکاسی بود و قدرت کسرائیان که او هم عکاس بزرگی بود ...

حوصله نوشتن ندارم . برای همشون یک فاتحه می فرستم . اما خارجی ها ... یاد آنتونیونی ، برگمان ، پاوراتی و مارسو می افتم و آنتونی مینگلا که فیلمساز مورد علاقم بود . یادمه فیلم بیمار انگلیسی اش رو وقتی برای اولین بار دیدم هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم ولی همین اواخر وقتی دوباره فیلم رو نگاه کردم ، تمام فیلم هاش با جون کندن پیدا کردم و الان توی کمدم آرشیو شده روی هزاران دی وی دی دیگر از بقیه که یکروزی مرده اند یا می میرند .

فعلا که حضرت عزراییل تو این دو ساله بدجوری به صنف ما گیر داده . شاید فیلمسازی رو بذارم کنار و برم سراغ شوی لباس و فشن . همین .

 

 

 

+ تخلیه شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:33  توسط ا.ب.غ  |