دستمال را نگاهی کرد . لکه های خون به خوبی رویش دیده می شد . این دو سال آخر ، سرفه بدجوری یقه اش را گرفته بود . نفس اش به سختی بالا می آمد و شب ها نمی تونست بخوابه . کافی بود کمی تحرک به خرج بده تا رنگش سیاه بشه و نفسش بند بیاد . دو تا بچه از جلوش دویدند . بهشان خندید ، یکی از بچه ها بغض کرد و ترسید . دستی به ریشش کشید . شاید دلیل ترس بچه همین بود . چند جوان آنطرفتر روی نیمکت نشسته بودند و بلند می خندیدند . بلند شد و پیش جوانها رفت . جوانها با دیدنش خود را جمع و جور کردند .
- یه زحمت برام می کشید ؟
از داخل جیبش دو تا هزار تومانی در آورد و به سمت جوانها گرفت .
- برام یه اسپری آسم می تونید بگیرید ؟
یکی از جوانها بلند شد و پول را گرفت .
- چاکرتم هستیم ... چیز دیگه نمی خوای ؟
- لطف می کنی .
جوانی که پول را گرفته بود ، چند قدمی دور شد و اشاره ای به بقیه دوستهایش کرد . جوانها از روی نیمکت بلند شدند و وقتی به اندازه کافی فاصله گرفتند ، انگشت های شست شان را برای مرد نمایان کردند و بلند خندیدند . مرد نگاهشان می کرد و سرفه های پیاپی اشک را به چشمهایش آورد . صدای آنها را به سختی می شنید .
- حاجی به گوز گوز افتادی
- سید نچایی ؟
- حاجی سیفون رو بکش
- ...
روی زانوانش نشست تا نفسش جا بیاید . اثری از جوانها نبود . وقتی بهتر شد ، بلند شد و آهسته به سمت خروجی پارک رفت . یکربعی طول کشید تا یک تاکسی جلوی پاش ترمز کرد . سوار شد . راننده بی حوصله بود و دائم زیر لب غر می زد . یک چراغ اونورتر مسافر دیگری را سوار کرد و پشت چراغ وایساد . راننده گفت :
- دیدی ؟
مرد سری به علامت ندانستن تکان داد .
- از رو هفتاد پرید رو هشت !
مرد خنده اش گرفت . راننده دوباره زیر لب غر غر کرد . چد صد متر جلوتر ماشین ها توی هم گره خورده بودند . راننده بیشتر غر غر کرد و پیچ رادیو رو چرخاند . صدای موسیقی بلند شد . راننده گفت :
- آهنگ رادیو هستشا ... فکر نکنی من از اینا گوش می دم
مرد سری به علامت رضایت تکان داد و از پنجره ماشین به بیرون خیره شد . دو تا راننده داشتند فحش خواهر مادر به هم می دادند و مردم سعی در جدا کردنشان داشتند . آهنگ رادیو تمام شد .
" با درود به محمد و آل محمد . با بخش نیمروزی اخبار رادیو پیام در خدمت شما هستیم . احمدی نژاد در سفر خود به عراق ، با اعلام خرسندی از دوستی دو کشور ، با همتای خود در بغداد دیدار کرد . هم چنین احمدی نژاد تصریح کرد که امروز چشم دنیا به دوستی ایران و عراق است و مردم و حکومت عراق همواره برای مردم ایران بعنوان برادر دینی و ملی شناخته می شوند . هم چنین رییس جمهور در این نشست یکروزه به همکاری های فرهنگی و ملی دو کشور اشاره کرد . همتای عراقی رییس جمهور نیز با اعلام خرسندی از این دیدار گفت ... "
ترافیک باز شده بود و راننده دنده را عوض کرد و به راه افتاد . پشت چراغ بعدی که رسیدند ، راننده چشم به چراغ راهنما دوخت و گفت :
- دیدی ؟ باز از هشتاد پرید رو چهار
راننده صدایی نشنید . نگاهی به مرد کرد . مرد سیاه شده بود و نفس نمی کشید . همین .
بوی گند آهن ، پیچیدن روده هایش بهم ، بوی متعفن لاشه های از هم دریده شده ، کرم هایی که روی زخمش وول می خوردند ، بوی ماهی سال ها مانده ، انگشتانی که انگار ته حلقش چسبیده بودند و عق تمام توانش را گرفته بود . خونریزی زخمش نایی برایش نگذاشته بود و سنگینی جسدی که رویش افتاده بود به ریه هایش فشار می آورد ، اما ناتوان تر از آن بود که بتواند تکانی بخورد .
صحبت های فرمانده را بارها در این چهار روز مرور کرده بود .
- بسیجی برای خاکش هر کاری می کنه . بسیجی سلحشور است . بسیجی وطن اش رو مثل ناموس می پرسته . بسیجی بدنبال شهادت می ره و وای بروزی که توفیق شهادت پیدا نکنه . الان چشم تمام دنیا به شما بچه بسیجی هاست . فرشته ها بالای سر شما ها هستند و برایتان دعا می خونند . دعای یک ملت پشت شماست . شمایی که برای خاک و دین تون اینجا اومدید تا شربت شهادت بنوشید . شما ها که پشت پا به لذت های الکی دنیا زدید و ...
مگسی روی صورتش نشست . عطسه اش گرفت ، ولی می دانست که یک عطسه زخم اش را باز می کند و دیگر نمی تواند زنده بماند . پس سعی کرد که حضور مگس را فراموش کند .
- اینجا مکتب عشق ما بچه هیاتی هاست . مکتبی که آقامون حسین برای شما بچه بسیجی ها یادگار گذاشته و جون شو توی همین راهی که شما گذاشتید ، گذاشت ...
عملیات همون ساعت اول شکست خورده بود و عراقی ها همه رو به رگبار بسته بودند و جنازه ها را با لودر توی این چاله انداخته بودند . سه روز تمام بیهوش بود و امروز تازه چشم باز کرده بود و فهمیده بود که از گردان فقط خودش مانده است . دوباره تمام حرفهای قبل از عملیات فرمانده اش در گوشش پیچید . می توانست تصور بکند که فرمانده اش زیر باد کولر جان پناه نشسته است و با لحنی افسرده برای مرکز ، مرثیه می خواند که لاله ها پر پر شده اند . اما نمی خواست پر پر شود ، اصلا نمی خواست لاله باشد و بخاطر حماقت صدام و چند تا کاسه داغ تر از آش الکی که نه خاک برایشان مهم بوده و نه ناموس هلاک شود و توی این گودال برای همیشه بماند .
- وقتی تیر می خوری ، حوری ها رو می بینی که دورت جمع می شند و تو رو توی کفن سفید می زارند و پیش مولا می برنت تا دستت را بگیره و جزو یاراش شی . بسجی می دونی که شهید زنده است . شهید روزی می گیره . شهید شهید شهید شهید ...
ولی نمی خواست شهید باشد . اصلا هیچ حوری رو هم نمی خواست . دلش برای ساناز تنگ شده بود . برای سینه های داغ و لب های قلوه ایش که هر وقت اونها را می خورد سیر نمی شد . برای گرمای بدن ساناز و خوابیدن توی تخت فنری اش با اون و سکس خرکی که ساناز دوست داشت و خودش بیشتر از ساناز دوست می داشت . یاسر هر چی بهش گفته بود که خره میان می برنت جنگ ، باور نکرده بود و فکر می کرد که ارتش آنقدر نیرو داره که سرباز اجباری نگیرند . یاسر از مرز رد شده بود ، اما اومدند و زوری اونو آوردنش اینجا تا برایش حوری بخرند و بفرستنش جلوی گلوله و براش نوحه بخونند که آی لاله پر پر ، پر کشیدی کفتر ...
زخمش تیر کشید . سرش را از درد بگرداند و به زمین کوبید . نگاهش به کلاشی افتاد که کنارش افتاده بود . فکری به ذهنش رسید . کلاش را برداشت و تمام خشاب را خالی کرد . یکربع بعد یک افسر و سه سرباز عراقی بالای سرش ایستادند . خدا را شکر کرد که حداقل می برندش اسارت و بعد از چند وقت آزادش می کنند تا دوباره بتونه پیش ساناز برگرده .
***
افسر عراقی کلت کمری اش را باز کرد و تیر خلاص را به سر سرباز ایرانی شلیک کرد . وقت رفتن سربازان عراقی دیدند که چشمهای سرباز ایرانی به ابرها خیره شده بود و هیچ لبخندی بر لب ندارد . همین .
در آهنی سلول اش با صدای مهیبی باز شد و مامور زندان برایش یک خودکار و کاغذ آورد تا بعنوان آخرین کار در این عالم ، اگر نامه ای ، وصیتی و حرفی دارد بنویسد و دوباره در سلول اش با صدایی دو برابرتر از قبل بهم کوبیده شد .
کاغذ سفید را جلویش گذاشت . به کسانی فکر کرد که تا همین چند وقت پیش در زندگی اش بوده اند . نامه ای عاشقانه برای ایزابل ، نامه ای به مادر پیر ، نامه ای به خوزه که او را گرفتار کرده بود ... فکرش به جایی قد نداد . اما به فکرش رسید که برای خدا نامه ای بنویسد .
خدای عزیز ،
نمی دانم چه باید به تو بگویم ، همیشه برایم این سوال بوده که اگر تو به جای اینکه اینهمه زور بزنی تا توی دنیایی که خلق کردی ، دو نفر را با هم آشنا کنی ، زیر یک سقف ببری شان ، شرایطی مهیا کنی تا با هم بخوابند و نه ماه رودل بکشند تا کودکی متولد شود ، آیا بهتر نیست انرژی خودت را صرف نگه داری از همین آدمهایی که قبلا به دنیا آمده اند بکنی ؟
می دانم وقتی این خط را می خوانی ، حتما به فرشته هایت می گویی که لیاقتم جهنم است ، اما نمی توانم از نوشتن اش چشم پوشی کنم . انجیل تو دروغ محض است . می دانی چرا ؟ چون تمام زندگی ام را صرف این کردم که چند نفر را همزمان دوست داشته باشم و نتوانستم ، اما تو توی انجیلت گفته ای که همیشه ، همه را همزمان دوست داری . به نظرت برای خدا دروغ گفتن زشت نیست ؟
بعضی وقت ها دلم برای موجوداتی که آفریدی می سوزد و از خودم می پرسم آیا واقعا نمی شد شتر را جور دیگری آفرید ؟ به نظر تو واقعا باید این موجود اینقدر زشت آفریده می شد ؟
مگر در انجیل نگفته ای که با دیگران همانطور رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود ؟ پس چرا من باید اعدام شوم ؟ مگر به جز اینست که من کسی را فقط بخاطر اینکه با من درست رفتار نمی کرد ، تنبیه کردم ؟
از همان بچه گی فهمیدم که تو آدم ها را برای بازی دادن شان خلق کردی . حتما می دانی اینرا کی فهمیدم ؟ وقتی که شبانه روز برای داشتن یک سگ دعا کردم و تو بعد از آنهمه دعا به من یک برادر دادی . شاید می خواستی که وقتی من بزرگ شدم او را بکشم تا زجر مرا ببینی و هر هر بخندی .
اما می خواهم برایت بگویم که با همه این ها من ...
در سلول با صدایی بلند باز شد و مامورین زندان وارد شدند و بدون اینکه اجازه بدهند او یکبار با خدایش رو راست باشد ،کشان کشان او را به بیرون هدایت کردند . در راه فقط به این فکر می کرد که چرا خدا نگذاشت تا او بند آخر نامه اش را بنویسد . شاید خدا نمی خواست بخواند که او با تمام سوالاتی که همواره در ذهن داشته ، عاشقانه خدا را دوست دارد . همین .