تبليغاتX
ترشحات مغزی من

سپیده که زد ، ساکش رو برداشت و زد به کوه . پنج سال تموم جون کنده بود ، بیل زده بود ، داس برداشته بود ، چیده بود ، دانه ریخته بود ، وجین کرده بود ، کود داده بود ، آب داده بود و حالا می خواست ثمره اونهمه تلاششو بگیره . پنج سال بی خوابی و پراندن ملخ و کلاغ از زمین و کشیدن آب از رودخونه تا زمین و نرده کشی دور زمین و هزار تا کار دیگه ، باعث شده بود تا کف دستهاش پینه ببنده . انگشت هاش اندازه یک قاشق شده بود و پوست دستش مثل سنباده . صورتش از تابش خورشید سوخته بود و زخم معده گرفته بود . خلاصه خیلی زحمت کشیده بود تا این پول رو جمع کنه و با خودش ببره شهر ، برای خرید چیزی که همه عمر آرزوشو داشت .

دو ساعت یک لنگه وایساد کنار راه تا مینی بوس فکسنی برسه جلوی پاش و ترمز کنه . سوار شد ، به بعضی ها که می شناخت سلام کرد و رفت روی صندلی آخر نشست . ساک رو چنان توی بغلش فشار می داد که کف دستاش و سینه اش از عرق خیس شده بود . انگار راه شهر تمومی نداشت . دل توی دلش نبود . یعنی امروز می تونست حاصل پنج سال خر کاری رو توی دستاش ببینه ؟ حتما می تونست . بالاخره بعد از چهار ساعت رسید ترمینال تهران . تا پایش رو از مینی بوس روی زمین گذاشت ، دو تا عکاس پریدن جلوش و ازش خواستن کنار میدون آزادی عکس یادگاری بندازه . دو دل شد ، ولی گفت دوست داره وقتی چیزی رو که آرزوشو از بچه گی داشته خرید ، با اون عکس میندازه و دو تا عکاس رفتند . با هر جون کندنی بود خودش رو به مغازه ای که بیست و سه سال پیش دیده بود ، رسوند . خیابونا همه عوض شده بودند و پر و پاچه دخترا بدجوری قلقلکش می داد ، ولی انگار نه انگار . امکان نداشت آدرس اون مغازه رو فراموش کنه . پس به اونجا رسید . اما خشکش زد . مغازه شده بود ، پیتزا فروشی . ساکشو دوباره محکم تو بغلش فشار داد . سرشو انداخت پایین و راه افتاد سمت ترمینال . نفهمید چقدر راه رفت و چقدر زمان برد ، اما خودش رو دم ترمینال دید . ساک رو داد به یک زن اسفند دود کن و پرید زیر اولین اتوبوسی که داشت با سرعت وارد جاده می شد . همین .  

 

 

+ ترشح شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:9  توسط احسان | 
دوباره ذهنم ترشح کرد و نوشت . راجع به کسانیکه از نیچه بیشتر می پرستم شان و از سورن کیر کگارد که عاشقانه می لیسمش ، یعنی روسپی ها. اما یک عکس دیدم که به هزار خط ترشح احمقانه من ارجحیت داشت و همه ترشحات من را بخوبی منعکس می کرد . پس ترشح مغزی ام را دور انداختم و این عکس را جایش گذاشتم .

+ ترشح شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط احسان | 
 
از اول
ترشح الکترونیک
آرشیو ترشحات
عناوین مطالب ترشح شده
عکس من

مترشحین دیگر
مانشت کوه
پا برهنه
روی جاده خودم
قمقمه
سیب زمینی داغ
علی هنرور
زنانگی
مترسک
خواب بزرگ
گرگ بیابان
وقت نوشتن
ویولون سل دیوانه
خط اول
حمایت از گربه های بی سرپرست
رهگذر شهر شب
باغ گمشده
روی جاده خودم
پیرامون
دکتر سعید طالب زاده - مردی برای دوست داشتن
خدایی که همین نزدیکیست
محیا
برای شما ، برای خودم
پاتوق ادبی
تولد یک مرگ
حرفای دخترونه
مطالب انگلیسی فارسی
آب های درخشان
سکوت مرگبار
بدون سانسور
سامان نامه
جاده ابريشم
يك ديوانه عاقل
راوي قصه
در برابر خدا
طعم گس خارك
برفك
كافه كتاب
روياهاي شكسته
نجوا
خانه دل
روياهاي من
دوباره همون ها
ترشحات پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
ترشحی دیگر
گندم نارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM