![]() |
![]() |
|
|
هزار و سیصد شصت و پنج جریان گرم خون را در شقیقه هایش حس می کرد . دستانش می لرزید و عرق کرده بود . احساس می کرد با یک روسپی خیابانی هیچ تفاوتی ندارد . جای سیلی دخترک کم سن و سالی که از پاترول سبز رنگ پیاده شده بود و او را صدا کرده بود ، روی صورتش می سوخت و هنوز گز گز می کرد . با اینکه تمام توانش گرفته شده بود ولی سعی می کرد سریع قدم بردارد و خود را به خانه برساند . وقتی به خانه رسید ، پدر و مادرش را متقاعد کرد که او را به پیش عمویش در فرانسه بفرستند و عاقبت او رفت . از شهری که هم جنس خودش فقط بخاطر طره ای مو ، در گوشش خوابانده بودند و او را جنده خطاب کرده بودند . هزار و سیصد هشتاد و شش وقتی هواپیما به زمین نشست ، احساس کرد که همه جا عوض شده است ، دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود . وقتی وارد سالن فرودگاه شد ، احساس بیگانه گی به او دست داد . دخترانی را می دید که با مانتوهای کوتاه رنگی با موبایل صحبت می کنند ، می خندند و آرایش های غلیظی دارند . دستی به صورتش کشید و یاد روزی افتاد که بخاطر فقط چند تار مو سیلی خورده بود و ... سعی کرد جمله را تکرار نکند و به پدر مادری که سالها ندیده بودشان فکر کند . دستان مادر را که برای او تکان می دید ، از دور دید و به سمت والدینش رفت . چقدر پیر شده بودند . وقتی حسابی توی آغوش هم گریه کردند به سمت خانه حرکت کردند . در راه فقط از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کرد . در ذهنش این سوال تکرار می شد که آیا این جوانهایی که می بیند قدر آزادی شان را می دانند . اصلا می دانند که سال ها پیش کمیته هم بوده و ... . ماشین ایستاد . به خودش آمد . یک ماشین پلیس به همراه یک ماشین بزرگتر راهشان را بسته بودند . زنی چادری از ماشین بزرگتر پیاده شد و به سمت آنها آمد ، او را از ماشین پیاده کرد و به کناری برد . دو سرباز از ماشین پیاده شدند ، شاید فکر می کردند که او می خواهد فرار کند ! پایش دوباره سست شد ، صورتش دوباره سوخت و خون گرم را در شقیقه هایش احساس کرد . وقتی زن چادری با دستمالی بد بویش آرایش او را پاک کرد و سنجاقی به روسری او زد ، همان لحظه تصمیم اش را گرفت . وقتی وارد ماشین شد ، از پدرش خواست که مستقیما به یک آژانس هواپیمایی بروند و حتی دیگر برای مرگ پدر و مادرش هم به ایران بازنگشت . همین . |
|
+ ترشح شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:17 توسط احسان |
|
|
قبل از شروع
همینجوری داشتم توی دنیای بی کران اینترنت پرسه می زدم که به وبلاگ پیشینم رسیدم و دیدم چه دوستانی را قبلا در وبلاگم داشتم و دیگر ندارم ( منظورم لینک است ) . برای همین تصمیم گرفتم هر پنجاه و چهار لینک سابق را به وبلاگ کنونی ام انتقال دهم . اگر دوستی از قلم افتاده لطفا به من اطلاع بدهد تا حتما لینک اش را در وبلاگم قرار دهم . ضمنا انتظار هیچ لینکی را در وبلاگ دوستان ندارم ، پس رودربایستی نفرمایید . همین . *** صدا در تمام اتاق پیچید . درون گوشهایش زنگ و سوت ممتدی شروع به زدن کرد و احساس کرد که نیمی از صورتش بی حس و سرد شده است . مزه آهن مانند خون و تکه های دو دندانش را درون دهانش مزه کرد و یافت . برقی که در پشت پلک هایش حس کرده بود چنان بود که فکر کرد چشمانش از حدقه بیرون پریده است . تمام گلویش را بغض فرا گرفته بود و شاید اگر کسی بود که ضربان قلب او را می شمارد ، به سختی در هر دقیقه ، یک ضربان را می توانست بیابد . - حرف بزن خواست چیزی بگوید ولی ترسید که دوباره بزنندش . اگر هم می خواست بگوید ، بغض نمی گذاشت و مانند گردویی در گلویش مانده بود . لگد محکمی به بیضه هایش زدند که با صندلی خورد زمین و سرش محکم به سرامیک های سرد اتاق خورد و دیگر چیزی نفهمید . وقتی بهوش آمد ، خود را درون سلولی تنگ و سرد دید . خواست تکانی بخورد که درد در تمام بدنش ریشه دواند و بخود پیچید . سه روز بود که آورده بودنش . بدون هیچ دلیلی . در اتاقش نشسته بود که ریخته بودند در منزلش و او را چشم بسته آورده بودند . هر چه فکر کرد ، چیزی نیافت که باعث دستگیری اش شده باشد . در سلول با صدایی مهیب بلند شد و دو نفر به داخل آمدند . چشم بندش را زدند و روی زمین کشیدنش و به اتاق دیگری بردند و روی صندلی نشاندنش و دست و پاهایش را به صندلی بستند . دوباره همان صدا آمد . - اگر عاقل باشی حرف می زنی ... - ... - حرومزاده ... بازی در نیار ... حرف بزن و قبل از اینکه جمله بعدی را بشنود ، لگدی در شکمش نشست . خواست از شدت درد جمع شود که شخصی از پشت او را گرفت و دوباره به صندلی تکیه اش داد . احساس کرد که درون شکمش ، خون فواره می زند و تا مغز سرش تیر کشید . به سختی توانست نفسی بکشد و سعی کرد که نفسش را مدتی در سینه اش حبس کند . - خب ... می شنوم ... خواست حرفی بزند که درد نگذاشت و نفسش بیرون نیامد . سکوت شد . فکر کرد که بازجویش دلش به رحم آمده است . خدا را شکر کرد و نفسش را بیرون داد . سوزشی در سر انگشتانش ریشه دوانید و در آنی فریادش به هوا خواست . انگار دستش را در کوره آتش کرده بودند . فهیمد که ناخنش را کشیده اند . گریه کرد . التماس کرد ولی در بازجو اثری نداشت و تا چند دقیقه بعد ، هیچ ناخنی در دستش نماند . با همان چشم بند هم می توانست بفهمد که خون از سر انگشتانش فواره می زند . - حرف می زنی یا ... و لگد محکم دیگری به شکمش وارد شد که احساس کرد از درون پاچیده شده است . طحال و کبدش ترکیده بودند و او بیهوش شده بود . او را کشان کشان در حالیکه ازش خون می چکید بیرون بردند . یک هفته تنهایش گذاشتند و در همین زمان آدم اصلی را پیدا کردند و به او گفتند که سو تفاهم شده است و او را بیرون انداختند . وقتی به خانه رسید خود را در آینه دید و وقتی خودش را نشناخت ، همان دم از پنجره به بیرون پرید . همین .
|
|
+ ترشح شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:3 توسط احسان |
|
|
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان دیدن و گفتن توان اندوهگین و شادمان شدن توان خندیدن به وسعت دل توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی توان جلیل به دوش بردن امانت و توان غمناک تحمل تنهائی تنهائی تنهائی تنهائی عریان تنها با خود تنها با دیگران یگانه در عشق یگانه در سرود سرشار از حیات سرشار از مرگ ... زنده یاد احمد شاملو *** اول ) همیشه از شاملو بدم می آمده ، ولی نمی دانم چه شد که بی اختیار این شعرش در ذهنم نقش بست و نوشتم . حتی نمی دانم درست نوشتم یا جا به جا ! اما امشب شاملو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم . دوم ) می گویند اگر متولدین ماه تیر ، سن بیست و هشت سالگی را رد کنند ، عمرشان بیش از صد سال می شود ولی در اکثر موارد در سن بیست و هشت سالگی اتفاقی برایشان می افتد که ... . سوم ) امشب بیست و هشت ساله شدم . چهارم ) باران می آید . کاش میتوانستم که یک امشب از شب های روسپیان را می خریدم تا زیر باران نباشند و مهمان تولد من باشند . مبادا سردشان شود و مبادا خیس شوند این یگانه احساسمندان جهان . پنجم ) همین . |
|
+ ترشح شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:36 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|