![]() |
![]() |
|
|
اول ) سيما صبح زود كه بلند شده بود براي دوشيدن گاوها ، سلمان را در طويله ديده بود كه با خودش ور مي رود . مدتي از پشت در او را نگاه كرده بود و يك حس خاصي بهش دست داده بود . نمي دانست اين حس از كجا پيدايش شده بود ، ولي احساس خاصي داشت . دوست داشت سلمان بيايد و او را دستمالي كند ، از اين فكر ترسيد . اگر آقا جان يا كربلايي كه باباي سلمان بود مي فهميدند ، سر هر دويشان را مي بريدند . وقتي سلمان كارش تمام شد و رفت ، سيما وارد طويله شد و شروع به دوشيدن گاو كرد . دستش كه به سينه گاو خورد ، دوباره همان حال بهش دست داد . شير گرم از سينه گاو روي دستانش ريخت . انگشتانش را وارد دهانش كرد و شروع كرد به ميك زدن . چشمانش بسته شد . نفسهايش تند شد و پاهايش لرزيد . گاو خرناسي كشيد . سيما ترسيد و چشمانش را باز كرد . نگاهي به دور و بر انداخت كه مبادا كسي ديده باشدش يا آمده باشد . حالش يكطوري شده بود ، دائم به سلمان فكر مي كرد و آنجاي سلمان . كاش سلمان اينجا بود تا او ازش مي خواست كه ... نه رويش نمي شد ، تازه سلمان برادرش بود . سعي كرد فكرش را منحرف كند و گاو را بدوشد ، ولي هر بار كه دستش به نوك سينه گرم و لزج گاو مي خورد ، حالش بدتر مي شد . ناخودآگاه يكدستش را بين پاهايش گذاشت و شروع كرد به ماليدن ، چشمانش دوباره بسته شد . سلمان با آن چيز آويزانش جلوي چشمش آمده بود . از حرارت بدن سلمان داشت ديوانه مي شد و حركت دستش را بين پاهايش تند كرده بود كه ناگهان برقي در پشت چشمانش دويد و ديگر هيچ چيز نفهميد . دوم ) آقاجان سرفه اي كرد و پك ديگري به وافور زد . طلعت خواهر سيما وارد اتاق شد . آقا جان داد زد كه " هو ، يابو سرتو انداختي وخيزيدي تو كه چه ؟ " و طلعت از در بيرون رفته بود . طلعت از پله هاي پايين آمد و خود را سعي كرد به پرچين و سبزي هاي داخلش سرگرم كند . هيچوقت نفهميده بود كه چرا آقا جان بر خلاف بقيه ، ناشتا زهر ماري مي كشد . با دستش ساقه يك ريحان را چيد و دور انداختش . حوصله هيچ كاري را نداشت . فردا هفده سالش مي شد و مي دانست كه قرار است هاشم و ننه اش از شهر بيان واسه خواستگاريش . هاشم بدك نبود ولي سينه هايش زيادي مو داشت . از فكر خوابيدن بغل هاشم مورمورش شد . دوست داشت هنوز بچه بودند و با سيما از آن بازي ها مي كردند كه حالشان يكجوري مي شد . ولي حيف كه بزرگ شده بودند و ديگر رويش نمي شد به سيما بگويد كه باز هم با هم زير دامن هم را نگاه كنند و دست بزنند . وقتي ياد آن موقع ها با سيما مي افتاد ته دلش يكجوري مي شد . وقتي اين جوري مي شد مي رفت طويله و خودش را به ستون وسط طويله مي ماليد تا پاهايش يكهو بلرزد . بلند شد و به سمت طويله رفت . كاش سيما باز هم دستش را بين پاهاي او مي كشيد ، وقتي تصور كرد ، نفسش تند شد . مي خواست زودتر به طويله برسد تا به ياد دست هاي سيما خودش را به ستون وسط طويله بمالد . وارد طويله شد . در را بست . پشت گاو اولي كه رسيد سيما را ديد كه غرق در خون پشت گاو افتاده است . گاو به او جفتك زده بود . خواست جيغ بكشد ولي نكشيد . پاهاي سيما كه خوني شده بود و دامن از رويش بالا رفته بود ، يكجوريش كرد . پيش سيما آمد و نشست . دست خوني سيما را بين پاهايش گذاشت . چشمانش بسته شد . دست خوني سيما ليز بود و گرم . خوشش آمد . شروع كردن به خوردن لب هاي تركيده سيما . بوي خون مست اش كرده بود . ديوانه وار دست سيما را به خودش مي كشيد و لب هاي سيما را گاز مي گرفت . نفس هايش تند شده بود . وقتي پاهايش لرزيد تازه فهميد كه آقاجان بالا سرش است . آقا جان بيل را برداشت و محكم بر سر طلعت كوبيد . جوري كه سر طلعت دو نصف شد . وقتي طلعت داشت مي مرد ، مي شنيد كه آقاجان بلند بلند مي گويد : اي خدا ، ديدي اين حرامزاده خواهرش را كشت و ديگر هيچ چيز نشنيد . همين . |
|
+ ترشح شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 5:11 توسط احسان |
|
|
فردريش تنها وسط خياباني كه باران چند ساعت پيش آنرا خيس كرده بود ، ايستاده بود و به ساختماني كه چراغ اتاق زير شيرواني اش روشن بود ، خيره شده بود . دهانش را طعم گس ويسكي آخر شب اش ملس و تلخ كرده بود . قطره اشكي از گوشه چشم اش پايين افتاد . يادش مي آمد كه چه شب هايي را كنار اچ در آن اتاقك كوچك ، ولي گرم و زيبا گذرانده بود . حاضر بود تمام زندگي اش را بدهد تا فقط براي يك لحظه اچ را در بغل بگيرد و ببوسد . بوسه اي كه آخرين نفس هايش را با آن بكشد و تمام . اما چرا تمام ؟ اين انصاف نبود كه وقتي به آرزويش مي رسد ، عمرش تمام شود . هيچ قانوني و قدرتي نبايد او را از تنها معشوقه اش جدا كند . اچ مطمينا هديه اي بود از طرف خدا كه او شايستگي داشتن او را نداشت ،اما مي دانست كه اكنون با تمام وجود اچ را مي خواهد و قدر او را مي داند . ماشيني از دور نزديك مي شد . فردريش به كنار خيابان رفت و روي بلوكي سيماني نشست و وقتي ماشين رد شد ،دوباره به خاطراتش بازگشت . شايد آن موقع نمي فهميد كه اچ چه نعمت بزرگي در زندگي او بوده ، ولي مدت زمانيكه آنها با هم نبودند سخت او را تغيير داده بود . حالا مي دانست كه مي خواهد با تمام وجود خود را وقف اچ كند . دنياي زيبايي براي او و خودش بسازد كه در آن دنيا به اوج و معراج روحي بروند . آيا اچ او را مي پذيرد ؟ مطمينا اگر يكبار ديگر پذيرفته مي شد ،مي توانست به بهترين نحو به او نشان بدهد كه چقدر دوستش مي دارد و چگونه مي تواند زندگي اش را وقف خوشبختي اچ بكند . شايد در اين يكسال ،تنها چند شب خواب اچ را نديده بود و آنهم شب هايي بود كه اصلا نخوابيده بود . كاش جرات اين را داشت كه دستش را روي زنگ اچ فشار دهد ، پذيرفته شود ، از پله ها بالا برود ، در را اچ به رويش باز كند و او خود را در آغوش اچ بياندازد و خود را بي نيازترين و خوشبخت ترين مرد روي زمين ببيند . در كنار هم بيارامند ، ريه هايش را از بوي گل مانند اچ پر بسازد ، دستش را روي پوست اچ بكشد و در هم يكي شوند . نفس هاي اچ را در كنار گوشش بشنود و اچ او را غرق در خودش بسازد . آيا ميشد ؟ نفس بلندي كشيد . سايه اي از پشت پرده اتاق زير شيرواني رد شد ، مي توانست تشخيص بدهد كه اچ است . حس آدم را داشت كه از بهشت خدا دور مانده بود و قدر بهشت را ندانسته بود ، اما خدا هميشه بنده هايش را مي پذيرد ، آيا اچ هم او را مي پذيرفت ؟ تصميم اش را گرفت ، بلند شد و بسوي آنور خيابان راه افتاد ، بايد به اچ مي گفت كه چقدر عاشقانه دوستش دارد ، مي دانست كه پذيرفته مي شود ، خود را در آغوش اچ تصور مي كرد ، آغوش گرمي كه براي او حكم جنين مادرش را داشت ، امن و زيبا . قدمي ديگر برداشت ، حالا بوي اچ را حس مي كرد ، بوي شكوفه هاي بهاري ، بوي زيباترين چيزها ، با قدم ديگر ، صورت اچ در ذهنش مجسم شد ، لبخندي زيبا ، چهره اي زيباتر از هر چهره ديگر ، حالا فقط چند قدم مانده بود كه به عشق ابدي اش برسد ، اما ماشيني كه با سرعت به او نزديك مي شد ، در آن شب سياه او را نديد و به او زد . به گوشه خيابان پرتاب شد . وقتي سرش به زمين خورد ، فوران خون را از سرش حس كرد . بي وزن شد و درد در تمام وجودش پخش شد . با تمام وجود مي دانست كه تنها يك بوسه اچ مي تواند دوباره او را به زمين بازگرداند تا او عاشقانه عمري را در كنار اچ سر كند . آيا اچ او را مي پذيرفت ؟ همين . |
|
+ ترشح شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:13 توسط احسان |
|
|
سر و صدا باعث شد از خواب بپرم . سرم را از پنجره بيرون كردم و همسايه بالايي مان را ديدم كه داشت با فك و فاميل هايش با صداي بلند خداحافظي مي كرد . لعنتي در دلم بر او فرستادم و دوباره سرم را داخل آوردم . چند بوق ممتد زده شد . دو دقيقه بعد زنگ در خانه ام بصدا در آمد . تعجب كردم ، ساعت سه و نيم صبح يعني كدام خري مي تواند باشد ؟ شايد اگر وقت ديگري بود پيژامه ام را عوض مي كردم و به جاي ركابي ، پيراهنم را مي پوشيدم ولي اين موقع شب هيچ دليلي نمي ديدم براي كسي كه مزاحم من شده ، احترام ويژه قائل شوم . در را باز كردم . همان همسايه مان بود . - مرتيكه فكر مي كني نمي فهمم زن منو داشتي از پنجره ديد مي زدي ؟ - آقاي كرمي چرا چرند مي گي ، آقا !!!؟ من از خواب بخاطر سر و صداي شما ... - يكبار ديگه ببينم داري از اين كثافت كاري ها تو اين مجتمع در مياري ،خدا شاهده بلايي سرت ميارم كه ... مرتيكه چشم چرون عوضي و از پله ها بالا رفت . در را بستم . تمام بدنم ميلرزيد . شايد اگر فرهنگ اجتماعي ام جور ديگري بود ، كرمي را زنده نمي گذاشتم . اصلا بره به جهنم مرتيكه ديوانه . رفتم توي آشپزخانه و زير كتري را روشن كردم و به اتاق خوابم رفتم . روي تخت نشستم و به اتفاقي كه چند دقيقه پيش افتاده بود فكر كردم . ولي زياد چرند هم نمي گفت . زن كرمي تكه خوبي بود . سفيد ،گوشتي با سينه هايي كه آدم مي تونست روش اسكي كنه . لعنتي به شيطان فرستادم . پيش خودم گفتم ببين مرتيكه نفهم چه رفتاري كرده كه من با اين فرهنگ اجتماعي نشستم و دارم به سينه هاي زنش فكر مي كنم . صداي سوت كتري بلند شد . بلند شدم و رفتم داخل آشپزخانه . توي يك ليوان آب جوش ريختم و يك قاشق نسكافه هم داخلش ريختم . مطمينا تا صبح خوابم نمي برد . حداقل اين نسكافه تلخ كمك مي كرد ، هوشيار تر شوم . ماهواره را روشن كردم . زني داشت با تلفن حرف مي زد و از خودش صدا در مي آورد . ده بار به ماهواره اي گفته بودم كه اين كانال ها را حذف كنه . با اين فرهنگ اجتماعي كه من داشتم ، مطمينا اين كانال ها اصلا بدرد من نمي خورد . نمي دانم چه شد كه زن كرمي را جاي زن داخل تلويزيون تصور كردم كه داره با من تلفني حرف مي زنه . " سهيل جان ، آهههههههههه .... سهيل .... آهههههههههه ... اينحوري خوبه آههههههه .... " از تصور اين صحنه حالم از خودم بهم خورد . كانال را عوض كردم . مجري داشت به زبان آلماني اخبار مي گفت . حتما باز يك جايي بمبي تركيده بود با هواپيمايي چپ شده بود . متاسف شدم كه چرا با اين فرهنگ اجتماعي كه داشتم زبان آلماني را ياد نگرفته بودم . مجري مدام تكان مي خورد و ايش ديش مي كرد . تصور كردم اگر زن كرمي اخبار مي گفت ،سينه هايش را چه كار مي كرد ؟ تلويزيون را خاموش كردم و قيد نسكافه را زدم . بايد مي خوابيدم . و الا تا صبح بايد مي نشستم و به سينه هاي زن كرمي فكر مي كردم . اصلا تقصير خود كرمي بود كه مرا روي سينه هاي زنش حساس كرده بود و الا من با اين فرهنگ اجتماعي كه نبايد به سينه هاي زن كرمي فكر كنم . اما چند بار كه توي تختخوابم چپ و راست شدم ، تصميم گرفتم كه فردا يكجوري با زن كرمي روي هم بريزم . خداييش سينه هاي خوبي داشت و ديگر نمي توانستم به سينه هايش فكر نكنم . همين . |
|
+ ترشح شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5:37 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|