تبليغاتX
ترشحات مغزی من

دو مرد و دو زن و مدیوم * در حالیکه دستان همدیگر را بدور میزی گرد گرفته بودند ، لرزش خفیفی را روی میز احساس کردند و لیوان فلزی برعکسی که روی میز بود ، با انرژی عجیبی شروع به حرکت کرد .

یکی از زن ها پرسید : من می تونم سوالمو بپرسم ؟

و لیوان روی جمله " بله " قرار گرفت .

-         شوهر من به من خیانت می کنه ؟

لیوان حرکتی نکرد  .

-         یعنی میگی شوهر من به من خیانت کرده ؟

و لیوان حرکتی نکرد . مردی که در آن سمت میز قرار داشت ، دانه های درشت عرق از پیشانی اش سرازیر شد و مستقیم به لیوان خیره شد . گویی می خواست فریاد بزند که این یک دروغ است . من به این زن هیچگاه خیانت نکرده ام ، اما یاد حرف مدیوم افتاد که از آنها خواسته بود بجز سوالاتشان حرف دیگری نزنند .  

نوبت به مرد کناری رسید .

-         اااا ... منم می خوام همون سوالو بپرسم . می تونی به من بگی که زنم به من خیانت کرده یا نه ؟

لیوان حرکتی نکرد . مرد نگاهی از سر خشم به زن روبرویش انداخت . زن بغضش گرفت . اینها مطمینا دروغ بود .

نوبت به همسر زن اولی رسید . آب دهانش را قورت داد و همان سوال را پرسید . لیوان مجددا حرکتی نکرد . وقتی همسر مرد سومی همان سوال را تکرار کرد ، لیوان هنوز هم سر جایش ایستاده بود . هر چهار نفر به هم خیره شده بودند . چه مدت زمان طولانی ای را به حکم اینکه همسرمان وفادار است ، گذرانده بودند ، اما در این نقطه به جایی رسیده بودند که فهمیده بودند اشتباه کرده اند و روح ، حقیقت وجودی هر چهار نفر را افشا کرده بود .

-         از اول می دونستم تو یک کثافتی ...

-         همه مردا همینطورند ...

-         چرند نگو ... اینا همش مزخرفه ...

-         فهمیدم برای چی اصرار داشتی که اینجا نیایم ..

و دو زندگی از برکت روح بزرگ به جدایی انجامید . اما هیچکدام از مردها یادشان نرفت که حق الزحمه مدیوم را بپردازند و برای همین مدیوم از آنها راضی بود و آن چهار نفر از خانه بیرون رفتند .

-         چرا لیوانو تکون ندادی ؟

مردی ریز نقش از زیر میز بیرون آمد .

-         فکر کنم ضخامت این میز جدیده زیادیه . آهنربا نتونست لیوان رو بگیره .

-         یعنی از همون میز قبلیه استفاده کنیم ؟

-         آره .. این ضخامتش برای آهنربا زیاده ...

همین .

-------------------------------

 * مدیوم – احضار کننده روح

+ ترشح شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:31  توسط احسان | 

 

 

هزاران يا شايد ميليون ها سال پيش بر كتيبه اي خشتي با خط اهريمني نوشته شد بود كه سه دختر كه همگي از زناي شيطان و يك روسپي  بوجود آمده بودند ، بر زمين آمدند و بر آن حاكم شدند . اولي بر دل ها ، دومي ها بر مغزها و سومي بر آلت ها . اولي عشق را بوجود آورد و دومي منطق و سومي شهوت . كشيشان مسيحي ، موعظه گران مسلمان و خاخام هاي يهود و مغ هاي زرتشتي نوشتند كه اينان بر شما مستولي مي گردند . صد و بيست و چهار هزار پيامبر آمد و همگي انسانها را بر حذر داشتند از اين سه دختر اهريمني و مبلغان شروع كردند به هياهو و فرياد زدن از ترس اين سه دختر . اولين دختر كه بر دل ها حاكم شده بود ،‌ از قلب ها سنگ مي ساخت و دومي كه بر مغزها حاكم شده بود ، به جاي تعقل ، تحجر مي آفريد و سومي عشق را به شهوت بدل مي كرد . هر سه خواهر ، بر آدم ها دسته دسته چيره مي شدند تا جاييكه بر زمين هيچ عشقي نماند . راهبه ها درهاي سنگين آهني صومعه ها را قفل كردند ، خواهران و پدران مسيحي درهاي چوبي و بزرگ كليساها را بستند ، مبلغان مسلمان درهاي مساجد را سه قفله كردند و مغان زرتشتي ، آتش را هميشه روشن نگاه داشتند و هندويان ، عود را بر سر و پاهاي كريشنا روشن مي ساختند . اما دختران اهريمن قوي تر از دين بودند . كشيشان دسته دسته خواهران را به صليب مي بستند و شكنجه مي دادند . خاخام ها ، ريش و موهاي بافته شده خود را تراشيدند و مبلغان مسلمانان چند همسري اختيار كردند و بوداييان در معابدشان زنا مي كردند و مرتاض هاي هندو ،‌ به جاي تمركز و چله نشيني ،‌ لواط مي كردند و ديگر لباس هيچ مغي سفيد نبود . روي زمين هيچ نشاني از هيچ گل و درختي و هيچ ستاره اي در آسمان ديده نمي شد . فرشتگان دسته دسته بر زمين آمدند تا انسانها را آگاه سازند ، اما يا بالشان آتش مي گرفت و يا در دم هلاك مي شدند . اهريمن بر قدرت سه دخترش آفرين مي فرستاد و قهقه سر مي داد . انسان ها همديگر را مي كشتند ، به هم تجاوز مي كردند و از مدفوع خودشان مي خوردند . عاقبت وقتي خداي آسمان ها و درياها و كوه ها بر اهريمن غلبه كرد و زمين نجات پيدا كرد ، دادگاهي بر پا شد تا اهريمن در حضور انسان ها كه اكنون دريافته بودند انسانيت شان را ،‌ محاكمه شود . وقتي نوبت به دفاع اهريمن رسيد ،‌ همه انسان ها ديدند قطره اشكي را كه از گوشه چشم اهريمن به پايين غلطيد و همه انسان ها شنيدند كه اهريمن از عشق حوا اين كار را كرده است . شايد اگر حوا شاخه گلي كه اهريمن به او تقديم كرده بود  را مي پذيرفت و سيب را نمي خورد ، اكنون اهريمن نيز بالي چون فرشتگان داشت و هيچ روسپي اي در زمين وجود نداشت . پس اهريمن به خاطر عشق صادقش بخشيده شد و دخترانش ساليان سال تا امروز در دل ، مغز و آلت انسان ها مسكن كردند تا همه انسانها به وجود عشق گواهي دهند و همواره اهريمني در دل و انديشه و عشق بازي شان باشد . همين .

 

+ ترشح شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:48  توسط احسان | 
 
از اول
ترشح الکترونیک
آرشیو ترشحات
عناوین مطالب ترشح شده
عکس من

مترشحین دیگر
مانشت کوه
پا برهنه
روی جاده خودم
قمقمه
سیب زمینی داغ
علی هنرور
زنانگی
مترسک
خواب بزرگ
گرگ بیابان
وقت نوشتن
ویولون سل دیوانه
خط اول
حمایت از گربه های بی سرپرست
رهگذر شهر شب
باغ گمشده
روی جاده خودم
پیرامون
دکتر سعید طالب زاده - مردی برای دوست داشتن
خدایی که همین نزدیکیست
محیا
برای شما ، برای خودم
پاتوق ادبی
تولد یک مرگ
حرفای دخترونه
مطالب انگلیسی فارسی
آب های درخشان
سکوت مرگبار
بدون سانسور
سامان نامه
جاده ابريشم
يك ديوانه عاقل
راوي قصه
در برابر خدا
طعم گس خارك
برفك
كافه كتاب
روياهاي شكسته
نجوا
خانه دل
روياهاي من
دوباره همون ها
ترشحات پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
ترشحی دیگر
گندم نارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM