تبليغاتX
ترشحات مغزی من

وقتی وارد بیست و هشت سالگی می شی ، وقتی متولد تیر باشی ، وقتی متولد چهارمین روز تیر باشی ، وقتی توی کتاب طالع بینی هندی که سال ها پیش دادی به یکی و بهت برنگردوند ، خونده باشی که اگر یک متولد چاهار تیری به بیست و هشت سالگی برسه ، و اگر بتونه بیست و هشت سالگی رو رد کنه ، عمرش دراز می شه ، وقتی بیست و هشت سالت باشه و متولد تیر باشی ، وقتی توی اینجا زندگی کنی ، وقتی حالت از همه بهم بخوره ، دوست داری برینی تو کاسه و کوزه زندگیت . درست مثل موقعیکه با تمام وجودت می خواهی لبهای یک دختر خوشکل رو توی یک پارتی تخمی ببوسی و برای همیشه داشته باشیش و وقتی دو ماه روی مخش راه می ری تا باهات دوست بشه و سه ماه جون می کنی تا موقعیتشو پیدا کنی و لبهای اون دختر رو ببوسی و مثل خر بالا و پایین روش بپری و ارضا بشی ، حالت از هر چی لب و لوچه اس بهم می خوره و دوست داری روش بالا بیاری . مشکل من هم همینه . تناقض وحشتناک توی بیست و هشت سالگیم . بیست و هشت سالگی ای که توی کتاب طالع بینی هندی خوندی که نود درصد تیر ماهی ها توی این سن می میرند و هر شب از ترس اینکه صبح پا نشی ، نمی خوابی و رنگت می شه مثل کاسه توالت . می شینی سیگار به سیگار روشن می کنی از ترس اینکه نمیری و می دونی خود این سیگارها دهنتو سرویس می کنه . دندونات می شه رنگ اسهال بچه و توی هیچ جمع مسخره ای نمی تونی لبخند بزنی . مصیبت بیست و هشت سالگی ات اونجاست که یکی هم توی زندگیت باشه که از سر حماقت ، یکبار از دهن مستراحیت پریده و خودتو براش چس کردی و بهش گفتی که دوستش داری ، و اون فکر می کنه که تو متولد شدی تا فقط اونو خوشبخت کنی و تو باید هر روز همون دروغ کذایی چند سال پیش رو هی براش تکرار کنی که دوستش داری و اون هم توی خواب و خیالش یک خونه درست کنه که تو توی اون خونه داری بهش عشق می پاچی . ولی وقتی هر کدوم از دوستاشو می بینی که بهت معرفی می کنه ، احساس می کنی تمام وجودت داره از شورتت می زنه بیرون و می خواهی ترتیب همه دوستاشو بدی . وقتی با هم رفتین مهمونی و دارین توی بغل هم می رقصید ، اون داره لذت دنیا رو از وجود تو می بره و تو چند صد برابرتر از اون داری از شورت و دامن های کوتاه دخترای مهمونی لذت می بری و به خودت لعنت می فرستی که چرا اینو انتخاب کردی ؟ اونوقت اگر بیست و هشت سالت باشه فقط یک جواب برای سوالت هست . با هر کدوم دیگه از اونها هم بودی باز توی یک مهمونی دیگه دوست داشتی با یکی دیگه باشی .

وقتی بیست و هشت سالت بشه و نصف شب از ترس مردن نخوابیده باشی ، فکرت مثل زن های هرجایی ، واسه خودش چرخ می زنه . هر شب می شینی و بیست و هشت سال زندگیتو ورق می زنی و بهش فکر می کنی . بدی این کار هم اینه که هیچوقت خاطره ها و آدم های خوب توی ذهنت نمی یان . همیشه هر چی بدبختی و فلاکت و کثافت توی زندگیت بوده میاد جلوی چشمت .

وقتی بیست و هشت سالت می شه احساس می کنی تمام وجودت انرژیه ، ولی نمی تونی هیچکدوم از انرژی هاتو خالی کنی . احساس انفجار بهت دست می ده . نمی دونی می خواهی با یکی توی کافی شاپ باشی یا توی یک جزیره دور افتاده با چهار تا زن لخت خوش بگذرونی یا اصلا وسط یک کلبه چوبی توی جنگل ساعت ها غرق توی افکارت باشی . گه گیجه می گیری . اعصابت بهم می ریزه . یاد طالع بینی هندی که به یکی دادی و بهت برنگردوند میفتی که وقتی متولدای تیر به بیست و هشت سالگی برسند می میرند . سیگار پشت سیگار روشن می کنی ، مبادا مرگ به سراغت بیاد . دندونات رنگ اسهال بچه می شه و نمی تونی به هیچکس لبخند بزنی . اعتماد به نفست از بین می ره و نمی تونی برای آیندت برنامه داشته باشی ، چون تو یک بیست و هشت ساله متولد تیر هستی که توی طالع بینی هندی نوشته که می میری .کاش می دونستم کتاب طالع بینی هندی ام رو به کی دادم ... دلم می خواست دوباره بخونمش . همین .   

+ ترشح شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:4  توسط احسان |