![]() |
![]() |
|
|
آقا جان توی حیاط ، از روی تخت ، پای بساط تریاک ، استکان چایی اش را پرت کرد سمت ماهدخت و اگر ماهدخت جاخالی نداده بود ، درست مثل دو ماه قبل ، پیشانی اش شکاف برمی داشت و خون صورتش را می پوشاند . آقا جان کمربندش را کشید و افتاد به جان یاسر . یاسر گریه می کرد و این جور مواقع ، طیبه و پریچهر و مرتضی می دانستند که نباید دخالت کنند ، والا آنها هم از کمربند آقاجان بی بهره نمی ماندند . یکساعت تمام که یاسر کتک خورد و تکه تکه شد ، آقاجان دستش را گرفت و بردش به انبار گوشه حیاط و در را رویش بست . ماهدخت یازده سالش بود و یاسر سیزده ساله . دو ماه پیش وقتی رفته بودند با هم توی زیر زمین تا چیزاشونو بهم نشون بدند ، طیبه دیده بودشون و به آقا جان گفته بود . آقا جان صبر کرده بود تا بیان بیرون و از روی تخت استکان چایی اش رو پرت کرده بود تو صورت ماهدخت و پیشانی ماهدخت شکافته بود . بعد کمربندش رو کشیده بود و یاسر رو تکه پاره کرده بود . آقاجان داد زد که طلعت براش یک چایی دیگر ببرد و تند تند پک به وافورش زد . یاسر گهگداری از توی انبار صدایی از خودش در می آورد و ماهدخت گوشه اتاق کر کزده بود و به چیز یاسر فکر می کرد . به وقتی که دامنش رو زده بود بالا و یاسر نازش رو بوس کرده بود . دوست داشت یاسر بیشتر بوس کنه که آقاجان فهمیده بود . فکر کرد اگر بزرگ بشه و یاسر مثل فرخ ، نامزد طیبه سیبیل در بیاره می تونند عروسی کنند و هر شب یاسر نازشو براش بوس کنه . اصلا خودشم هر روز چیز یاسر رو بوس می کرد ، فوقش اولاش از بوش بدش میومد ولی بعد حتما خوشش میومد . کاش آقاجان زودتر می مرد تا بتونه با یاسر هر روز برن زیر زمین و چیزای همدیگر رو بوس کنند . کاش فرخ زودتر خدمتش تموم می شد و دست این طیبه رو می گرفت و می برد سر خونه زندگیش ، تا دیگه طیبه به آقاجان نگه که اون با یاسر می رن انباری . وقتی توی انباری می رفتند ، یاسر اول در گنجه رو باز می کرد و از توی شیشه ی شور یک گل کلم بر می داشت و می داد بهش . بعد که اون گل کلم رو می خورد ، دامنش رو می زد بالا و یاسر اول یک دست به نازش می کشید . آب نمک که روی دست یاسر بود نازش رو می سوزوند ولی دوست داشت . بعد یاسر رو زانوهاش می شست و ناز ماهدخت رو اول بو می کرد و بعد بوس می کرد . ماهدخت دامنش رو مینداخت پایین و شلوار یاسر رو تا زانوهاش پایین می کشید و دست به چیز یاسر می زد . وقتی به چیز یاسر دست می زد خوشش میومد . هم گرم بود و هم مثل گل کلمای توی شیشه ، نرم بود . یکبار خواسته بود چیز یاسرو بوس کنه که از بوش بدش اومده بود . بوش مثل عرق بدن آقاجان بعد از اینکه از خونه عصمت ، همسایه سر کوچه می اومد بود ، وقتیکه مامانش گریه می کرد تا آقاجونو می دید که از خونه عصمت اومده . آقاجان از توی حیاط صداش کرد . تندی از تو اتاق بیرون اومد و رفت تو حیاط . فتح الله ، شاگرد حجره آقاجون روی تخت نشسته بود و تا اونو دید سرشو پایین انداخت . از فتح الله بدش می اومد ، صورتش کک داشت و موهاش رنگ هویجای توی شور بود . آقاجان به فتح الله گفت : عصری به ننه ات بگو بیاد اینجا . بگو ننت پارچه هم بگیره . عقد رو می زاریم سه شنبه هفته دیگه که تولد خانم معصومه است ، یه سفر مشهد و کربلا هم پشت قبالش باید مهر کنی . بفهمم دست روش بلند کردی روزگارتو سیاه می کنم . فتح الله مثل خر سرشو تکون داد . همین . |
|
+ ترشح شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 9:35 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|