تبليغاتX
ترشحات مغزی من
یکساعتی می شد که رسیده بودم . از هفت بندم عرق می ریخت . هوا کلافه کننده گرم بود و پنکه سقفی این مسافرخونه درجه چندم هم کمکی نمی کرد . کلافه کننده تر از گرما ، دندون دردی بود که از ترمینال تا اینجا یک بند همراهم اومده بود . احساس می کردم یک میله را از پشت توی چشمم می کنند . هر چی سعی کرده بودم به مدیر مسافرخونه بفهمونم که احتیاج به مسکن دارم ، فقط برام سرش رو تکون داده بود . اصلا انگار توی این شهر همه گاو بودند . نه حرفت را می فهمیدند و نه از ادا و اطوارهایت منظورت را می گرفتند . فقط یک چیزو خوب می فهمیدند ، پول . اگر نمی دادی بالاخره یکجوری ازت تیغ می زدند . از اتاق بغلی صدای زن و مردی می آمد که اعصابم را بیشتر تحریک می کرد . اصلا انگار نه انگار که صدای کثافت کاریشون تمام مسافرخونه را برداشته بود . توی اتاق راه می رفتم و به خودم فحش می دادم . زنم هفته پیش پا شده بود اومده بود توی این طویله . خیر سرش می خواسته از این قبرستون آشغال بیاره واسه شوی لباسش ، گرفته بودنش . از سفارت زنگ زده بودند بهم که بیا زنت یک کاره توی استانبول گرفتار شده . بعد گندش در اومد که به جز زن من ، ده دوازده تا دیگه هم گرفته بودند . وقتی بهم گفتند ، دوست داشتم سر همشونو بکنم توی توالت . مثلا قبلا ما ها واسه خودمون گهی بودیم و تاریخی داشته ایم . صدای زن و مرد بغلی بد جوری روی اعصابم بود . زنه ترکی چیزایی می گفت و یارو هی عر عر می کرد . معلوم بود خیلی داره حال می کنه . از در زدم بیرون . از کنار اتاقشون که رد شدم ، از لای در قشنگ معلوم بودند . یارو انقدر هول بوده که در رو هم نبسته بود . چروکا و چربی های شکم زنه رو که دیدم چندشم شد .

***

تمام شهرشون کثافت کاری و کثافت دونی بود . همه جا یا یکسری زن خیابونی وایساده بودند یا یکسری ترک و جیب بر و آشغال . یکی از زنا بهم پیله کرد و گفت : افندی ، فقط الدی دلار ها ... بهش گفتم : فارمسی ؟ دراگ استور ؟ آسپرین ؟ زنه یک چیزی گفت که نفهمیدم . عجیب زنای پیله ای داشت . جای مهدی و مجید خالی بود . اگه اینجا بودند تا صبح یدونه از اینا رو سالم نمی زاشتند . دو تا چهار راه رو رد کردم و دیدم به جز آبجو فروشی و پاتوقای شبانه هیچ جا باز نیست . ترسیدم گم بشم و راهمو کج کردم و به سمت مسافرخونه راه افتادم . تو همین ده بیست دقیقه ، اکثر زنها رفته بودند و یکسری دیگه جاشونو گرفته بودند . نزاشتم طرفم بیان و زود از توی خیابونه رد شدم . از دم اتاق همسایم که رد شدم ، زنه رفته بود و مرده طاق باز داشت خرناس می کشید . انگار با فیل حال کرده بود . رفتم تو اتاقم . خوابم نمی اومد و دندونم بدجوری اذیت می کرد . لپم رو هی فشار می دادم . حس می کردم تمام فکم درد می کنه و همه دندونام می خوان از جاشون بزنن بیرون . لعنت به زنم . صدای در اتاقم بلند شد . اومدم برم در رو باز کنم دیدم همون زنه اومد تو . با دست اشاره کردم که نمی خوام . ترکی یه چیزایی گفت که نفهمیدم . با دست به طرف بیرون نیمچه هولش دادم ، از کش جورابش یک کاندوم در اورد و گفت : افندی ، پاک پاک . نمی دونستم چه جوری حالی این یکی بکنم ، چند تا یُخ بهش گفتم که انگار نفهمید . دستشو گیر داده بود به کمربندم . موهای دستش حالمو بهم می زد . بهش گفتم : آسپرین ... آی نید آسپیرین ، بروفن و هر چه اسم مسکن بلد بودم پروندم . اشاره کرد وایسم تا بیاد . خوشحال شدم که حداقل این یکی حرفمو فهمید . دو دقیقه بعد با یک اسپری اومد . گفت : افندی دیس ایز گود ... وری گود ... چخ مدتی . هولش دادم بیرون و در رو قفل کردم . دو دقیقه بعد باز صدای همون زنه با یک نره خر دیگه از یکی از اتاقها بلند شد . پیش خودم فکر کردم از دندون درد گه ترم هم چیزی تو دنیا هست ! تف به گور زنم . همین .

+ ترشح شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:29  توسط احسان |