![]() |
![]() |
|
|
نگاهی به زنش انداخت. درست کنارش روی تختخواب دو نفره شان خوابیده بود و صدای نفس های بلندش او را اذیت میکرد. برگشت و از میز کوچک کنار تخت شان، بسته سیگارش را برداشت و سیگاری کج و کوله را از آن بیرون کشید و روشنش کرد و دوباره به سمت زنش که با صدای بلند نفس می کشید، برگشت. با هر پکی که به سیگارش می زد، اتاق روشن می شد و می توانست از زیر پیراهن بالا رفته زنش، چروک های شکم زنش را بیند. برای یک لحظه حالت تهوع بهش دست داد. چروک های شکم زنش، طبقه طبقه روی هم افتاده بود. فکر کرد چرا هیچوقت، وقتی حالش خراب می شود، به این چروک های تهوع آور فکر نکرده است؟ سیگار را نصفه در جاسیگاری خاموش کرد و سعی کرد بخوابد. اما چروک های شکم زنش فکرش را بدجوری مشغول کرده بود. زنش غلطی زد و پشتش به او شد. چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود و می توانست ببیند که زنش از پشت چقدر بزرگ به نظر می آید. رویش را برگرداند و سعی کرد بخوابد اما هر کاری کرد نتوانست. بلند شد و به اتاق پذیرایی رفت و روی کاناپه ولو شد. تلویزیون را روشن کرد و کانال های ماهواره را بی هدف بالا و پایین رفت. اما چروک های شکم زنش و بزرگی پشت زنش از جلوی چشمهایش دور نمی شد. دوباره به اتاق برگشت تا شاید خوابش ببرد اما نبرد. زنش نفس بلندی کشید و دوباره غلتی زد. این بار دامن زنش تا زانو بالا رفت. ران های بزرگ و سفید زنش حالا کاملا جلوی چشمش قرار گرفته بود ولی این بار حالش بد نشد. احساس می کرد که گر گرفته است و ضربان قلبش تند شده است. خودش را به زنش نزدیک تر کرد. گرمای بدن زنش را کاملا حس می کرد. خودش را کاملا به زنش چسباند و زنش نفس بلند دیگری کشید. در حالیکه با یک دستش شلوارش را پایین می کشید با دست دیگرش زنش را محکم بغل کرد و می دانست که حتی یک لحظه بدون زنش نمی تواند زندگی بکند. همین. |
|
+ ترشح شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 4:35 توسط احسان |
|
|
دیروز – روزگاری نه چندان پیش وقتی از کوچه های باریک طهران می گذشتی ، همان کوچه هایی که جوی آب میانش بود و یادآور شب زنده داری میراب ها بود ، جلوی هر خانه ای سکویی بود که می توانستی لختی بنشینی و نفسی چاق کنی . زیر هر سکو کاسه ای مسی با آبی تگری قرار داشت که می توانستی بنوشی و برای صاحبخانه فاتحه ای بخوانی و دوباره به راهت ادامه بدهی . بعدها که طهران داشت تهران می شد سکوها جمع شدند و از کاسه آب خبری نبود ، اما ثواب همچنان پا برجا بود و سر هر محله ای می توانستی اتاقکی ببینی که منبع آب کوچکی داشت و تو می توانستی گلویت را آنجا صیقل دهی و باز به راهت ادامه دهی . آنزمان برق نبود و کوچه های باریک طهران همگی تاریک و بی انتها می نمود ، بانیان خیر سقاخانه ها در سقاخانه ها شمعی می افروختند تا هم کوچه و گذر روشن شود و هم اگر عابری تشنه بود ، مکان سقاخانه را دریابد و گلویی تازه کند . اما سقاخانه فقط مکانی برای رفع تشنگی نبود . تو می توانستی دختری دم بخت را ببینی که شمعی را برای حاجتش روشن می کند و بر سقاخانه می گذارد تا شاید بختش وا شود یا مادری پیر که برای سفر رفته اش دعا می کند و اینچنین سقاخانه وارد فرهنگ مردم طهران شد و حضرت علی اکبر منقوش بر دیوار سقاخانه ها . سقاخانه ای که روشنی کوچه و محل رفع تشنگی بود حالا شده بود مکانی برای حاجتمندان و حال معنوی کردن با خدای خود . اما باز هم طهران می خواست تهران شود و سقاخانه ها جایش را به شیرهای آهنی آتش نشانی قرمز داد و ستون های سیمانی برق . اما ثواب همچنان بود و کاسبان محل ، بشکه ای فلزی یا کلمنی که دو لیوان زنجیر شده به آن گره خورده بود را بر در سر دکان ها می گذاشتند تا اگر عابری خسته و تشنه بود ، گلویی تازه کند و به راهش ادامه دهد . اما طهران باید تهران می شد و آب سرد کن برقی بی ریشه باید جای سقاخانه و شمع و حضرت علی اکبر را می گرفت و تو مجبور بودی به جای سلام فرستادن بر شهدای کربلا ، عکس آلمینیومی شادروانی که مغفور شده بود و این حجم فلزی سرد سنگین را وقف کرده بود می دیدی و بر طبق خواسته مرحوم چند صلوات یا فاتحه ای نثارش می کردی و آب را از گلو پایین می دادی ، اما ثواب جای خودش بود تا ... . امروز – طهران اولش تهران شد و بعد تهران بزرگ . دیگر هیچ جایی نبود که شمعی روشن کنی و لختی بنشینی و حاجت بطلبی . در اتوبان ها و کوچه هایی که دیگر جوی نداشت باید پرسه می زدی و اگر پولی در جیبت بود به سوپر مارکتی دریانی هشت دهنه که جای بقالی های گرجی را گرفته بود می دادی تا یک پلاستیک چند قلپی آب بخری تا گلویت تازه شود . این بطری ها نه لیوانی آلومینیومی به شان زنجیر بود و نه شمعی روشن شان می کرد و تازه احتیاجی هم به سلام و فاتحه برای خیرش نداشت و چه خوب می شد که اگر کمی خنک هم بود . شمع های کرم رنگ پارافینی دراز و بی قواره ، جای خودش را به شمع های ایتالیایی و چینی داده بود که هر کدام به اندازه قطر لوله پلیکا اندازه داشت و وقتی دستت می گرفتی خودت را بسان یساولی چماق نقره ای می پنداشتی و اگر دلت گرفت و می خواستی بروی جایی شمعی روشن کنی حالش نمی آمد . فردا – دیگر ثوابی نیست . سقاخانه ای نیست . شادروان مغفوری نیست . عکس حضرت علی اکبر هم نیست . اگر آب می خواهی احتمالا باید کارت هوشمندی را در اتاقکی کاملا مکانیزه بکشی تا جرعه ای آب صنعتی به تو بدهد . آبی که احتمالا دانشمندان چینی برای تو درست کرده اند . اما اگر دلت گرفت ، خواستی شمعی روشن کنی که عابران خسته راهشان را بیابند و بدانند آب کجاست ، اگر خواستی برای سفر کرده ات نذر کنی و اگر خواستی که باز هم آب خنک قنات های طهران را درون گلویت مزه مزه کنی و هوش از سرت برود ، می توانی شب های جمعه بروی ابن بابویه و از دست پیرمردی روحانی که سالهاست آنجاست و با روی خوش تعارفت می کند آبی بنوشی و یکی از آن شمع های کرم رنگ بی قواره را سر قبری روشن کنی و فاتحه ای بخوانی و از حضرت علی اکبر حاجتت را بخواهی . هنوز هم راه ثواب باز هست ، اگر بخواهیم . همین .
|
|
+ ترشح شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:59 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|