![]() |
![]() |
|
|
آقاجان همانطور که لم داده بود رو تخت و تند تند پک به وافورش می زد، یهو مثل برق گرفته ها از جاش پرید و سماور روسی را از رو تخت ورداشت و پرت کرد یک گوشه حیاط. از همون گوشه ای که سماور رو پرت کرده بود، یهو فرهاد عین جن پرید بیرون و عر زد که آتیش گرفتم. نگو تمام ذغالای سر سماور، رفته بود تو پیرهنش و گوشتش رو جلز داده بود. آقاجان هوار زد که دیوث رفتی اون پشت داری سیگار می کشی؟ مادر قحبه بزار شاشت کف کنه بعدا از این پفیوز بازیا در بیار و دوباره شروع کرد تند تند پک زدن به وافور دسته نقره ایش. خانجون از آب انبار جلدی پرید بیرون وایساد بالا سر آقاجون که حاجی به بچه چی کار داری؟ آقاجان به خانجون گفت که فرهاد داشته پشت درخت انار سیگار می کشیده. خانجون محکم زد پشت دستش و گفت: خدا به دور حاجی، فرهاد من از این گه ها تا حالا نخورده. بوی سیگار زن عمو داره از تو هشتی میاد و ربطی به اون بدبخت نداره و همینجور که پشت دستشو گاز می گرفت پرید فرهاد و کون برهنه کرد و انداختش تو حوض. آب حوض که به تن لاجون فرهاد خورد، فرهاد شروع کرد به عر زدن و سوختم سوختم گفتن. من و نرگس زل زده بودیم از پشت شیشه هشتی به شومبول فرهاد که وقتی بالا پایین می پرید، تکون می خورد. نرگس گفت: زری می بینی؟ داره دورش مو در میاره. گفتم: آره. بعد یه بادی توی غبغبم انداختم و برا اینکه دلش بسوزه گفتم: تازه وقتی ناز منو بوس می کنه، بزرگ ترم می شه. بزار یخورده دیگه بزرگتر شیم، وقتی اومد منو از بابات گرفت، شبا خودم براش اون موهاشو شونه می کنم. نرگس که انگار آتیشش زده باشن زودی گفت: اوه اوه، نچایی پتیاره، مگه آقاجون فرهادو به توی پتیاره می ده؟ خودم شنیدم که می گفت فرهادم واسه دختره آق مصطفی فرش فروشه. بی خود صابون چیزه اونو به دلت نمال و راهشو کج کرد و رفت تو مطبخ. وقتی آبا از آسیاب افتاد، خانجون یک لنگ آورد و پیچید دور فرهاد و از حیاط آوردش تو اتاق، زیر کرسی. فرهاد داشت همینجوری ویز ویز می کرد و اشکاش میفتاد روی لپاش. وقتی خانجون از اتاق کرسی رفت بیرون، جلدی پریدم تو اتاق و رفتم کنارش زیر پتو. - فرهاد؟ من به نرگس می گم وقتی بزرگ شدی می خوای منو بگیری، اون میگه تو می خوای دختر آق مصطفی فرش فروشو بگیری. فرهاد همینطور که از چشاش اشک میومد پایین گفت: گه خورده زری. تو رو می خوام بگیرم. بعد انگار که دردش یادش رفته باشه تندی یه ماچم کرد. خیلی خوشم اومد ولی نمی خواستم بهش رو بدم و می خواستم یه کاری کنم که بره نرگسو بماله بهم، پس رومو اونور کردم. - چیه؟ چرا بغ کردی؟ - هیچی، از کجا بدونم نرگس راس نمی گه؟ - زر می زنه به خدا. می خوای دوباره ماچت کنم باورت شه؟ - نخیرم نمی خوام. اگه راست می گی بزار دست بزنم به چیزت. - آخه می سوزه الان. - دیدی دروغ می گی. - باشه بابا بیا و لنگ دورشو باز کرد. منم بیشتر خودمو زیر لحاف کرسی کشیدم و دستمو گذاشتم روش. احساس کردم داره توی دستم بزرگ می شه. این وقتاشو خیلی دوست داشتم. با انگشتام موهای نرم دورشو اینور اونور می کردم که یهو خانجون اومد تو. فرهاد هم کله منو تا ته کرد زیر لحاف کرسی. خانجون اومد نشستو و پاهاشو کرد زیر لحاف. بوی پاش داشت خفم می کرد ولی مجبور بودم خفه شم تا نفهمه، و الا شب که آقاجون خودم میومد بهش زود خبر می داد. حالا شروع کرده بودن به حرف زدن. صداشون اصلا خوب نمی یومد و یجوری انگار داشتن تو بانکه صحبت می کردن. حالا خانجون هم افتاده بود به زر زر کردن. یاد چیز فرهاد افتادم که تو دستم بود. سرمو کشیدم کنار تا سایه سرم از رو چیزش بره که بهتر ببینمش. خوب که نگاش کردم سرمو گذاشتم رو زانوهای فرهاد و زل زدم بهش. کاش زودتر بزرگ می شدیم تا با هم ازدواج می کردیم. فرهاد می رفت حجره آقاجونش کار می کرد و شبا میومد خونه. من واسش شامی درست می کردم که دوست داشت. بعد که می خوردیم سرمو می زاشت رو زانوهاش و با موهام بازی می کرد. قربون صدقم می رفت. ماچم می کرد. سینما می رفتیم و تو سپه سالار درشکه سوار می شدیم. خاکشی یخمال، کاهو سکنجبین تابستونا می خوردیم و زمستونا تو شمرون بلال شیری و لبو و باقالی. چقدر دوست دارم رو زانوهای فرهاد بخوابم. کاش زودتر بزرگ بشیم تا ... تا ... من به این ... به این نرگ... به این نرگس........ . *** صبح زن عمو اومد تو اتاق کرسی و خانجونو واسه نماز صبح بیدار کرد. خانجون که می خواست پاشه، پاش خورد به یک چیزی، وقتی لحافو زدن کنار، زری رو دیدن که سیاه و کبود زیر کرسی افتاده و چیز فرهاد تو دستش سیاه شده و فرهاد هم تا صبح جیک نزده مبادا آقاجونش تیکه تیکش کنه. همین. |
|
+ ترشح شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:54 توسط احسان |
|
|
از اول ترشح الکترونیک آرشیو ترشحات عناوین مطالب ترشح شده |
| عکس من |
|
| ترشحی دیگر |
|
گندم نارس |
|
RSS
|